![]() |
![]() |
|
| دوستان عزیز، لطفآ نظر خود را در مورد متن مرقوم بفرمائید. |
|
دوازده پیشنهاد برای شاد زیستن
1- ساده زندگی کن 2- گمتر از درآمدت خرج کن 3- سازنده بیاندیش 4- راه جدل در پیش مگیر 5- برای هرنعمت که داری یا نداری متشکر باش 6- احساسات منفی را کنترل کن
7- بخشندگی پیشه کن 8- با صمیمیت عمل کن 9- بدیگران با صمیمیت توجه کن 10- از نگرانی پرهیز کن 11-به مشغله ای پسندیده در کنار کار روزمره بپرداز 12- به خدا نزدیک باش
|
|
+ نوشته شده در
۱۳۹۷/۰۳/۰۹ساعت توسط " مدیر وبلاگ " ... |
|
|
حکیم بزرگمهر یا همان "بزرگمهر بختگان" که عربها به خاطر آنکه در الفبای خود حرف "گ" ندارند به ایشان بوذرجمهر می گویند در 18 دی ماه حدود ششصد پس از میلاد در شهر مرو خراسان بدنیا آمد و نام پدرش بُختَگ بود. حکیم بزرگمهر یکی از چهار حکیم تاریخ ایران زمین است در واقع او نخستین حکیم تاریخ کشورمان میباشد که از سرزمین خراسان برخاست. حکیم بزرگمهر وزیر خردمند خسرو انوشیروان شاهنشاه ساسانی بود. در برخی نوشتارها آمده است انوشیروان ساسانی خوابی دید که همه خوابگزاران از تعبیر آن بازمانده و نتوانستند تعبیر کنند. انوشیروان به سراسر ایران پیک فرستاد و از دانشمندان گوناگون خواست تا این خواب را تعبیر کنند یکی از این پیک ها به خراسان و شهر مرو که در آن زمان بخشی از ایران بود و امروزه متاسفانه بخشی از کشور ترکمنستان است رفت و از دانشمند شهر که خود استاد آموزشگاه جوانان شهر بود تعبیر خواست که او هم نتوانست اما در بین شاگردان استاد یک نفر بود که اجازه خواست و تعبیر خواب را گفت . پیک ، آن شاگرد را به دربار پادشاه ایران انوشیروان آورد . آن جوان کسی نبود جز بزرگمهر حکیم . بزرگمهر با برزو یا برزویه پزشک دربار انوشیروان یکسان انگاشته شده است که شاید به دلیل همزمانی این دو بوده باشد. انوشیروان در آغاز بزرگمهر را برای آموزش و پرورش فرزند خود ، هرمز گماشت . هرمز نسبت به بزرگمهر خوش رفتاری ننمود و استاد را از خود آزرد، اما سپس از کرده خود پشیمان شده و جایگاه بزرگمهر بالا گرفت، تا آنکه به وزارت رسید و در امور کشوری با شایستگی بسیار به انوشیروان خدمت نمود. خسروی نخست، که به انوشیروان مشهور است جایگاه ویژهای در داستانها و ادبیات ایران دارد. معمولا او را با نام انوشیروان دادگر معرفی میکنند و از کاردانی و دادگری وی داستانهای فراوان میگویند.
فردوسی دربارهء انوشیروان میگوید: همه روی گیتی پر از داد کرد به هر جای ویرانی آباد کرد… نبد دادگر تر ز نوشین روان که بادا همیشه روانش جوان نه زو پر هنر تر به فرزانگی به تخت و به داد و به مردانگی فردوسی همچنان از قول انوشیروان میگوید: نباید که آن بوم ویران بود که در سایهء شاه ایران بود… جهاندار نپسندد از ما ستم که باشیم شادان و دهقان دژم
سعدی خوش سخن هم درباره انوشیروان میگوید: زنده است نام فرخّ نوشیروان به خیر گرچه بسی گذشت که نوشیروان نماند وی همچنین به زیبایی تمام وصیت انوشیروان به فرزندش هرمز را اینچنین نقل میکند: شنیدم که در وقت نزع روان به هرمز چنین گفت نوشیروان که خاطر نگهدار درویش باش نه در بند آسایش خویش باش نیاساید اندر دیار تو کس چو آسایش خویش جوئی و بس نیاید به نزدیک دانا پسند شبان خفته و گرگ در گوسفند برو پاس درویش محتاج دار که شاه از رعیت بود تاجدار رعیت چو بیخند و سلطان درخت درخت، ای پسر، باشد از بیخ سخت مکن تا توانی دل خلق ریش وگر میکنی میکنی بیخ خویش سخن از دادگری انوشیروان در گفتهء مورخان گوناگون از جمله طبری، یعقوبی و … دیده میشود و تقریبا همهء مورخان در موضوع دادگری وی اتفاق نظر دارند. اما به نظر میرسد که این گفتهها و یادگارهای ادبی، فقط تحت تأثیر یک شخص خاص نیستند بلکه تحت تأثیر یک دوره میباشند. دورهای برجسته که فرهنگ و تمدن در دوره ساسانی به اوج خود رسید؛ تا جایی که دورهء انوشیروان را عصر طلایی ساسانیان میدانند. چنین مینماید که حافظهء جمعی یاد و خاطره آن دوران را در قالب داستانهائی پیرامون پادشاه آن دوران ترسیم کرده است. پس از گذشت سالیان دراز از فرمانروائی ساسانیان و بدست آوردن تجربیات تلخ و شیرین فراوان، دوره انوشیروان دورهء درس پذیری از همهء آن اعصار بود. قبل از انوشیروان نظام مزدکی در ایران حکم فرما شد و انوشیروان معتقد بود که این موضوع یک فتنه بوده است. گفته میشود، او برخورد سختی با سران مزدکیان داشت. شاید ادامهء نظام مزدکی ایجاد مشکلات فراوان میکرد اما به هر حال میتوان گفت جنبش مزدک باعث تعدیل در دوران ساسانی شد. چنین مینماید که تعصب افراطی زرتشتی در دورهء انوشیروان کاهش یافته بود و در آن دوره از نخبگان کشور مانند برزویه پزشک و بزرگمهر بختگان بهرههای فراوان برده شد. از گفتهء مورخین اینچنین میتوان برداشت کرد که توجه به رفاه و آسایش مردم در اولویت قرار گرفت. دانشگاه جندی شاپور به اوج خود رسید و از ترمیم و تجدید بنای ایوان مدائن در دوران نوشیروان میتوان پنداشت که هنر و معماری بسیار مورد توجه بوده است. همه اینها و البته عوامل دیگر، دست به دست هم دادند تا فرهنگ، تمدن و هنر در عصر ساسانی به اوج خود برسد و یادگاری نیک از آن دوران در ذهن ایرانیان به جا بماند.
خردمندی و تدبیر حکیم بزرگمهر داستانهای بسیار از خردمندی او گفتهاند. از داستانهای مشهور بزرگمهر پاسخی است که به این پرسش در پیشگاه انوشیروان داده است: بزرگترین بدبختی چیست؟ فیلسوف یونانی گفت پیری و کُودنی که با تنگدستی و نداری با هم باشد، دانشمند هندی گفت بیماری های جسمی که با دردهای روحی فزون گردد، بزرگمهر گفت که آدمی ببیند که عمرش در حال به پایان رسیدن است و کار نیکی نکرده باشد، این بدترین بدبختی هاست. این پاسخ در پیش خسرو بسیار پسندیده آمد و مقام و ارج بزرگمهر در برابر دانشمندان و فیلسوفهای خارجی نمایان شد. اهل اندیشه او را حکیم یکم می خوانند ، حکیم فردوسی طوسی ، حکیم خیام نیشابوری و حکیم ارد بزرگ ، حکمای دوم ، سوم و چهارم هستند به این چهار تن حکمای چهارگانه نیز گفته میشود .
همچنین گویند وقتی پادشاه هند دستگاه شطرنج نزد پادشاه ایران فرستاد، بزرگمهر اسرار آنرا کشف کرد و در برابر بازی نرد را اختراع نمود. این رویداد در متنی پهلوی بنام چترنج نامک آمده است. نوشتاری بزبان پهلوی بنام پندنامگ وزرگمهر بختگان یعنی پندنامهٔ بزرگمهر پسر بختگان بدو منسوب است که دارای ۴۳۰ کلمه است. همچنین در جوامع الحکایات آمده است روزی از سرزمین روم نامه ای به انوشیروان رسید. در نامه مطلبی معما گونه نوشته شده بود. همه دانشمندان بزرگ شهر جمع شدند تا نامه را بخوانند، اما نتوانستند ولی بزرگمهر مطالب آنرا فهمید و مفهوم نامه را ترجمه کرد. حکیم بزرگمهر دانشمند خردمند و فرهیخته ای بود که در زمان پادشاهی خسرو انوشیروان به دربار راه یافت و همواره مشاور شاه در کارهای کشوری بود. یکی از مظاهر تجلی ِ حکمت و معرفت و عرفان و تدبیر بزرگمهر ، سخنانی است که وی در بزم های هفتگانة انوشیروان ایراد کرده است ، بزم چهارمِ انوشیروان با بوزرجمهر و موبدان ، پس از دو هفته در حضور وی تشکیل میشود و شاهنشاه از آنها دربارة تاج و تخت و عدل و داد و فرهنگ و نژاد پرسش میکند و هر کس به اندازة دانش و بینش خویش سخن میگوید ، آنگاه شاه از بزرگمهر میخواهد که سخن بگوید ، وی میگوید : چو پرهیزگاری کند شهریار چه نیکو زد این داستان هوشیار ز یزدان بترسد گه داوری خرد را کند پادشا بر هوا نباید که اندیشهء شهریار ز یزدان شناسد همی خوب و زشت زبان راستگوی و دل آزرم جوی بزرگمهر آنقدر ، در این زمینه ها سخن میگوید که همةء حاضران را به شگفتی و تحسین وا میدارد و خسرو به بزرگیش میافزاید و سخت تحت تأثیر قرار میگیرد و اشک از دیده اش هویدا میگردد : ز گفتار او ، انجمن خیره گشت چو نوشیروان آن سخن ها شنود دهانش پر از درّ و خوشاب کرد یکی انجمن لب پر از آفرین
چنین گفت کای خسرو کامران بدو گفت خسرو که بر گوی راست بزرگمهر به اصرار نوشیروان به تعبیر خواب او میپردازد و چنین گوید :که از امروز تا چهل سال و بیشتر مردی از تازیان ظهور میکند ، راه راستی و درستی در پیش میگیرد ، ادیان گذشته را بهم میریزد و دین زردشت را منسوخ میدارد و شریعت تازه ای پی مینهد که پس از او نیز تا قرنها باقی میماند و سپاه تازی بر نوادهء تو میتازد و دولت شاهنشاهی ساسانی را منقرض می نماید : از آن پس چنین گفت بوزرجمهر که ای رأی تو ، برتر از ماه و مهر نگه کردم این خواب را سر به سر از این روز در ، تا چهل سال و بیش که در پیش گیرد ، ره راسـتی به هم برزند دین زردشت را به دو نیمه گردد زانگشت او یهود و مسیحی نماند به جای به تخت سـه پایه برآرد بلند چو او بگذرد زین سرای سپنج پس از وی ز تو ، یک نبیره بود سپاهی بتازد بر او از حـجاز زتخت اندر آرد مر او را به خاک بیفتد همه رسم جشـن سده کسری چون این راز از بزرگمهر میشنود چهره اش برافروخته میگردد و با غم و اندوه دمساز میشود و چون شب فرا می رسد با نگرانی به بستر خواب میرود ، نیمه های شب صدای هولناکی میشنود و آوایی میشنود که شکستن ایوان را خبر میدهد ، نوشیروان سراسیمه برمیخیزد و بوزرجمهر را فرا میخواند ، بوزرجمهر گوید : شاهنشاها ، آنچه دوش در خواب دیدی ، اینک به قوع پیوست : چون آن دید دانا هم اندر زمان به خواب اندرون هر چه دیدی تو دوش چنـان دان که ایوانـت آواز داد سواری رسد هم کنون با دو اسـب در این بود کامد سواری چو گرد بدین ترتیب خواب نوشیروان با تعبیر بزرگمهر بوقوع پیوست و با زاده شدن آن خردمند بزرگ ، طاق ایوان کسری شکست و آتشکدة بزرگ آذرگشسب خاموش گردید و حال شاه سخت دگرگون شد . بدو گفت بوزرجمهر آن زمان زمان چون تو را از جهان کرد دور پس از این سخـن شاه دیری نزیست به روایتی - انوشیروان پس از این تاریخ چندان در جهان نزیست و بدرود زندگی گفت و بزرگمهر نیز پس از یکماه از درگذشت نوشیروان چهره در نقاب خاک ، بپوشید : پس از شه به یک ماه بوزرجمهر بیهقی در بخشی از کتابش مینویسد : چون بزرگمهر حکیم از دین گبرکان دست بداشت که دین (یا دینی) باخلل بوده است و دین عیسی پیغمبر صلوات الله علیه گرفت و برادران را وصیت کرد که در کتب خوانده ام که آخرالزمان پیغامبری خواهد آمد نام او محمد مصطفی صلی الله علیه و سلم. اگر روزگار یابم نخست کسی من باشم که بدو بگروم و اگر نیابم امیدوارم که حشر ِ ما را با امت او کنند ، شما فرزندان خود را همچنین وصیت کنید تا بهشت یابید ،این خبر به کسری نوشیروان بردند ، کسری به عامل خود نامه نبشت که در ساعت چون این نامه بخوانی بزرگمهر را با بند گران و غل بدرگاه فرست ، عامل بفرمان او را بفرستاد و خبر در پارس افتاد که بازداشته را فردا بخواهند برد ، حکما و علما نزدیک وی می آمدند و میگفتند که ما را از علم خویش بهره دادی و هیچ چیز دریغ نداشتی تا دانا شدیم ، ستارة روشن ما بودی که ما را راه راست نمودی و آب خوش ما بودی که سیراب از تو شدیم و مرغزار پر میوة ما بودی که گونه گونه از تو یافتیم ، پادشاه بر تو خشم گرفت و ترا می برند و تو نیز از آن حکیمان نیستی که از راه راست بازگردی ، ما را یادگاری ده از علم خویش . گفت : وصیت کنم شما را که خدای را عز و جل به یگانگی شناسید و وی را طاعت دارید و بدانید که کردار زشت و نیکوی شما را می بیند و آنچه در دل دارید می داند و زندگانی شما بفرمان اوست و چون بمیرید بازگشت شما بدوست و حشر و قیامت خواهد بود و ثواب و عقاب ، و نیکوئی گوئید و نیکوکاری کنید که خدای عزوجل که شما را آفرید برای نیکی آفرید و زینهار تا بدی نکنید و از بدان دور باشید که بد کننده را زندگی کوتاه باشد ، و پارسا باشید و چشم و گوش و دست از حرام و مال مردمان دور دارید و بدانید که مرگ خانة زندگانی است اگر چه بسیار زیید آنجا میباید رفت ، و لباس شرم می پوشید که لباس ابرار است و راست گفتن پیشه گیرید که روی را روشن درد و مردمان ، راستگویان را دوست دارند و راستگوی هلاک نشود ، و از دروغ گفتن دور باشید که دروغ زن ارچه گواهی راست دهد نپذیرند ، و حسد کاهش تن است و حاسد را هرگز آرامش نباشد که با تقدیر خدای بلندنام دایم بجنگ باشد و اجل ناآمده مردم را حسد بکشد . و حریص را راحت نیست زیرا که او چیزی می طلبد که شاید وی را ننهاده اند ، و دور باشید از طمع و هوس در همةء زنان که نعمت پاک بستانند و خانها ویران کنند و هر که خواهد که زنش پارسا ماند ، گِرد زنان دیگران نگردد ، و مردمان را عیب مکنید که هیچکس بی عیب نیست ، هر که از عیب خود نابینا باشد نادان تر ِ مردمان باشد . و خوی ِ نیک ، بزرگتر ِعطاهای خداست ، و از خوی بد دور باشید که آن بند گران است بر دل و بر پای ، همیشه بدخو در رنج بزرگ باشد و مردمان از وی برنج و نیکو خوی را هم این جهان بود و هم آن جهان و در هر دو جهان ستوده است ، هر که از شما بزاد- بزرگتر باشد ، وی را بزرگتر دارید و حرمت او نگاه دارید و از او گردن مکشید و همه بر امید اعتماد مکنید چنانکه دست از کار کردن بکشید . و کسانی که شهرها و دیهها و بناها و کاریزها ساختند و غم این جهان بخوردند آن همه بگذاشتند و برفتند و آن چیزها بی رونق و کهنه شدند، این که گفتم بسنده باشد و چنین دانم که دیدار ما بقیامت افتاد.
به روایتی دیگر - پایان کار بزرگمهر چنین بیان شده که روزی انوشیروان به همراه زنی زیبا، راهی شکارگاه میشود و در آنجا به خواب میرود. در همین هنگام، مرغی سیاه با دیدن بازوبند شاه که آمیخته با جواهرات است فرود آمده و آن را برمیدارد. این در حالی است که بزرگمهر شاهد ماجرا است. شاه پس از بیداری، بزرگمهر را طراح توطئه میداند و به او بدگمان شده و او را به زندان میفرستد . اما بزرگمهر این دانشمند آزادهء ایران زمین هرگز خم به ابرو نیاورده و در برابر خسرو سر خم نمیکند . بزرگمهر گناهی مرتکب نشده بود که بخواهد از شاه پوزش بخواهد بنابراین هرگز در برابر شاه تسلیم و سرافکنده نمیشود. که حال من از حال شاه جهان فراوان به است آشکار و نهان پاسخ صریح بزرگمهر شاه خودکامه را خشمگین میکند . کسری فرمان میدهد تنوری آهنین و تنگ بسازند که دور تا دور آن را میخ و پیکان پر کرده باشد . سپس بزرگمهر را در آن می افکنند و در تنور را با آهن می پوشانند ! ز پاسخ بر آشفت و شد چون پلنگ ز آهن تنوری بفرمود تنگ ز پیکان و از میخ گرد اندرش هم از بند آهن نهفته سرش بزرگمهر دانا اینبار در تنوری تنگ جای گرفته بود که حتی نمی توانست لحظه ای بخوابد ! نبد روزش آرام و شب جای خواب تنش پر ز سختی دلش پرشتاب انوشیروان دگربار فرستاده ای نزد او می فرستد تا بداند آیا با این همه رنج و سختی سرانجام تسلیم خواهد شد و سر فرود می آورد. بزرگمهر به فرستاده چنین پاسخ می دهد : چنین داد پاسخ بمرد جوان که روزم به از روز نوشین روان نوشین روان از شنیدن این سخنان بسیار آشفته میگردد و یک مرد دانا بهمراه یک دژخیم ( جلاد) را بنزد بزرگمهر میفرستد و میگوید اگر با مرد دانا همداستان شدی و پوزش خواستی که هیچ وگرنه دژخیم سرت را از تنت برخواهد داشت : وگرنه که دژخیم با تیغ تیز نماید تو را گردش رستخیز ! پیام شاه از سوی مرد دانا به بزرگمهر می رسد و او در پاسخ به تهدید شاه در کمال آزادمنشی می گوید :
چه با گنج و تختی چه با رنج سخت ببندیم هر دو بناکام رخت نه این پای دارد بگیتی نه آن سرآیدهمی نیک و بد بیگمان ز سختی گذر کردن آسان بود دل تاجداران هراسان بود ! انوشیروان با شنیدن این سخنان از کردهء خویشتن پشیمان میشود و بزرگمهر را از زندان تاریک آزاد میکند ولی غرورش اجازه نمیدهد او را به جایگاه پیشین بازگرداند . اما بر اثر سختیهای روزهای حبس حکیم دانا فرسوده شده و بینایی چشمش را از دست می دهد: برین نیز بگذشت چندی سپهر پر آژنگ شد روی بوزرجمهر دلش تنگ تر گشت و باریک شد دو چشمش ز اندیشه تاریک شد بزرگمهر بر اثر سختی ها و شکنجه های بسیاری که از سوی انوشیروان بر وی وارد آمد، سرانجام یک ماه پس از مردن انوشیروان، درگذشت. پس از شه به یک ماه بوزرجمهر بپوشید در پردهء خاک چهر فردوسی بزرگ در این داستان به زیبایی داستان تلخ رویاروئی دارندگان قدرت و صاحبان اندیشه و خرد را که بار ها در تاریخ این سرزمین تکرار شده ترسیم میکند.
رندی پس از شنیدن این داستان گفت: اگر انوشیروان عادل این بود دیگر حاکمان چه بودند !!
سخنان بزرگمهر حکیمبیهوده گوی در نظر هیچ کس قدر ندارد .
|
|
+ نوشته شده در
۱۳۹۷/۰۲/۲۱ساعت توسط " مدیر وبلاگ " ... |
|
|
صفحه نخست آرشیو وبلاگ Posts Title List - تیتر مطالب |
| درباره وبلاگ |
همّت ز پی علم وهنر کن مصروف
تاآنکه شوی بفضل ودانش معروف و آنگاه عمل به علم کن تا گردی از زمرهء اهل دانش و اهل وقوف |
| پیوند ها |
|
چهرهای ماندگار گلچین اشعار ایرج میرزا شعر نو اطلاعات شعر و خوشنويسي - 1 شعر و خوشنويسي -2 شعر و خوشنويسي - 3 شعر کهن گنجور مثنوی معنوی دیوان حافظ |
|
RSS
|
| Tehran |


