دوستان عزیز،  لطفآ نظر خود را در مورد متن مرقوم بفرمائید.

 

دوازده پیشنهاد برای شاد زیستن

 

1- ساده زندگی کن

2- گمتر از درآمدت خرج کن

3- سازنده بیاندیش

4- راه جدل در پیش مگیر

5- برای هرنعمت که داری یا نداری متشکر باش

6- احساسات منفی را کنترل کن

 

 

7- بخشندگی پیشه کن

8- با صمیمیت  عمل کن

9- بدیگران با صمیمیت توجه کن

10- از نگرانی پرهیز کن

11-به مشغله ای پسندیده در کنار کار روزمره بپرداز

12- به خدا نزدیک باش

 

  

+ نوشته شده در  ۱۳۹۷/۰۳/۰۹ساعت   توسط " مدیر وبلاگ " ... | 

 

حکیم بزرگمهر یا همان "بزرگمهر بختگان" که عربها به خاطر آنکه در الفبای خود حرف "گ" ندارند به ایشان بوذرجمهر می گویند در 18 دی ماه حدود ششصد پس از میلاد در شهر مرو خراسان بدنیا آمد و نام پدرش بُختَگ بود. حکیم بزرگمهر یکی از چهار حکیم تاریخ ایران زمین است در واقع او نخستین حکیم تاریخ کشورمان میباشد که از سرزمین خراسان برخاست. 

حکیم بزرگمهر وزیر خردمند خسرو انوشیروان شاهنشاه ساسانی بود. در برخی نوشتارها آمده است انوشیروان ساسانی خوابی دید که همه خوابگزاران از تعبیر آن بازمانده و نتوانستند تعبیر کنند. انوشیروان به سراسر ایران پیک فرستاد و از دانشمندان گوناگون خواست تا این خواب را تعبیر کنند یکی از این پیک ها به خراسان و شهر مرو که در آن زمان بخشی از ایران بود و امروزه متاسفانه بخشی از کشور ترکمنستان است رفت و از دانشمند شهر که خود استاد آموزشگاه جوانان شهر بود تعبیر خواست که او هم نتوانست اما در بین شاگردان استاد یک نفر بود که اجازه خواست و تعبیر خواب را گفت . 

پیک ، آن شاگرد را به دربار پادشاه ایران انوشیروان آورد . آن جوان کسی نبود جز بزرگمهر حکیم . بزرگمهر با برزو یا برزویه پزشک دربار انوشیروان یکسان انگاشته شده است که شاید به دلیل هم‌زمانی این دو بوده باشد. 

انوشیروان در آغاز بزرگمهر را برای آموزش و پرورش فرزند  خود ، هرمز گماشت . هرمز نسبت به بزرگمهر خوش رفتاری ننمود و استاد را از خود آزرد، اما سپس از کرده خود پشیمان شده و جایگاه بزرگمهر بالا گرفت، تا آنکه به وزارت رسید و در امور کشوری با شایستگی بسیار به انوشیروان خدمت نمود.  

خسروی نخست، که به انوشیروان مشهور است جایگاه ویژه‌ای در داستان‌ها و ادبیات ایران دارد. معمولا او را با نام انوشیروان دادگر معرفی می‌کنند و از کاردانی و دادگری وی داستان‌های فراوان می‌گویند. 

 

 

فردوسی دربارهء انوشیروان می‌گوید:  

همه روی گیتی پر از داد کرد  

به هر جای ویرانی آباد کرد… 

نبد دادگر تر ز نوشین روان  

که بادا همیشه روانش جوان  

نه زو پر هنر تر به فرزانگی 

به تخت و به داد و به مردانگی 

فردوسی همچنان از قول انوشیروان میگوید: 

نباید که آن بوم ویران بود  

که در سایهء شاه ایران بود…  

جهاندار نپسندد از ما ستم  

که باشیم شادان و دهقان دژم 

 

سعدی خوش سخن هم درباره انوشیروان می‌گوید:  

زنده است نام فرخّ نوشیروان به خیر  

گرچه بسی گذشت که نوشیروان نماند   

وی همچنین به زیبایی تمام وصیت انوشیروان به فرزندش هرمز را اینچنین نقل می‌کند: 

شنیدم که در وقت نزع روان  

به هرمز چنین گفت نوشیروان 

که خاطر نگهدار درویش باش  

نه در بند آسایش خویش باش 

نیاساید اندر دیار تو کس  

چو آسایش خویش جوئی و بس  

نیاید به نزدیک دانا پسند 

شبان خفته و گرگ در گوسفند 

برو پاس درویش محتاج دار 

که شاه از رعیت بود تاجدار 

رعیت چو بیخند و سلطان درخت 

درخت، ای پسر، باشد از بیخ سخت  

مکن تا توانی دل خلق ریش 

وگر میکنی میکنی بیخ خویش

سخن از دادگری انوشیروان در گفتهء مورخان گوناگون از جمله طبری، یعقوبی و … دیده میشود و تقریبا همهء مورخان در موضوع دادگری وی اتفاق نظر دارند.  

اما به نظر میرسد که این گفته‌ها و یادگارهای ادبی، فقط تحت تأثیر یک شخص خاص نیستند بلکه تحت تأثیر یک دوره میباشند. دوره‌ای برجسته که فرهنگ و تمدن در دوره ساسانی به اوج خود رسید؛ تا جایی که دورهء انوشیروان را عصر طلایی ساسانیان میدانند. چنین مینماید که حافظهء جمعی یاد و خاطره آن دوران را در قالب داستان‌هائی پیرامون پادشاه آن دوران ترسیم کرده است. 

پس از گذشت سالیان دراز از فرمانروائی ساسانیان و بدست آوردن تجربیات تلخ و شیرین فراوان، دوره انوشیروان دورهء درس پذیری از همهء آن اعصار بود. قبل از انوشیروان نظام مزدکی در ایران حکم فرما شد و انوشیروان معتقد بود که این موضوع یک فتنه بوده است. گفته میشود، او برخورد سختی با سران مزدکیان داشت. شاید ادامهء نظام مزدکی ایجاد مشکلات فراوان میکرد اما به هر حال میتوان گفت جنبش مزدک باعث تعدیل در دوران ساسانی شد. چنین مینماید که تعصب افراطی زرتشتی در دورهء انوشیروان کاهش یافته بود و در آن دوره از نخبگان کشور مانند برزویه پزشک و بزرگمهر بختگان بهره‌های فراوان برده شد. از گفتهء مورخین اینچنین میتوان برداشت کرد که توجه به رفاه و آسایش مردم در اولویت قرار گرفت. دانشگاه جندی شاپور به اوج خود رسید و از ترمیم و تجدید بنای ایوان مدائن در دوران نوشیروان میتوان پنداشت که هنر و معماری بسیار مورد توجه بوده است.  

همه این‌ها و البته عوامل دیگر، دست به دست هم دادند تا فرهنگ،  تمدن و هنر در عصر ساسانی به اوج خود برسد و یادگاری نیک از آن دوران در ذهن ایرانیان به جا بماند.

  

خردمندی و تدبیر حکیم بزرگمهر 

داستان‌های بسیار از خردمندی او گفته‌اند. از داستان‌های مشهور بزرگمهر پاسخی است که به این پرسش در پیشگاه انوشیروان داده است:  بزرگترین بدبختی چیست؟ 

فیلسوف یونانی گفت پیری و کُودنی که با تنگدستی و نداری با هم باشد، دانشمند هندی گفت بیماری های جسمی که با دردهای روحی فزون گردد، بزرگمهر گفت که آدمی ببیند که عمرش در حال به پایان رسیدن است و کار نیکی نکرده باشد، این بدترین بدبختی هاست. این پاسخ در پیش خسرو بسیار پسندیده آمد و مقام و ارج بزرگمهر در برابر دانشمندان و فیلسوفهای خارجی نمایان شد. 

  اهل اندیشه او را حکیم یکم می خوانند ، حکیم فردوسی طوسی ، حکیم خیام نیشابوری و حکیم ارد بزرگ ، حکمای دوم ، سوم و چهارم هستند  به این چهار تن حکمای چهارگانه نیز گفته میشود .

 

همچنین گویند وقتی پادشاه هند دستگاه شطرنج نزد پادشاه ایران فرستاد، بزرگمهر اسرار آنرا کشف کرد و در برابر بازی نرد را اختراع نمود. این رویداد در متنی پهلوی بنام چترنج نامک آمده است. نوشتاری بزبان پهلوی بنام پندنامگ وزرگمهر بختگان یعنی پندنامهٔ بزرگمهر پسر بختگان بدو منسوب است که دارای ۴۳۰ کلمه است. 

همچنین در جوامع الحکایات آمده است روزی از سرزمین روم نامه ای به انوشیروان رسید. در نامه مطلبی معما گونه نوشته شده بود. همه دانشمندان بزرگ شهر جمع شدند تا نامه را بخوانند، اما نتوانستند ولی بزرگمهر مطالب آنرا فهمید و مفهوم نامه را ترجمه کرد.  

حکیم بزرگمهر  دانشمند خردمند و فرهیخته ای بود که در زمان پادشاهی خسرو انوشیروان به دربار راه یافت و همواره مشاور شاه در کارهای کشوری بود. 

یکی از مظاهر تجلی ِ حکمت و معرفت و عرفان و تدبیر بزرگمهر ، سخنانی است که وی در بزم های هفتگانة انوشیروان ایراد کرده است ، بزم چهارمِ انوشیروان با بوزرجمهر و موبدان ، پس از دو هفته در حضور وی تشکیل میشود و شاهنشاه از آنها دربارة تاج و تخت و عدل و داد و فرهنگ و نژاد پرسش میکند و هر کس به اندازة دانش و بینش خویش سخن میگوید ، آنگاه شاه از بزرگمهر میخواهد که سخن بگوید ، وی میگوید :

چو پرهیزگاری کند شهریار
برآساید از کینه و کارزار

چه نیکو زد این داستان هوشیار
که نیکوست پرهیز با شهریار

ز یزدان بترسد گه داوری
نیازد به کین و بگندآوری

خرد را کند پادشا بر هوا
بدانگه که خشم آورد پادشا

نباید که اندیشهء شهریار
بود ناپسندیدة کردگار

ز یزدان شناسد همی خوب و زشت
به پاداش نیکی چو  جوید بهشت

زبان راستگوی و دل آزرم جوی
همیشه جهان را بدو آبروی

بزرگمهر آنقدر ، در این زمینه ها سخن میگوید که همةء حاضران را به شگفتی و تحسین وا میدارد و خسرو به بزرگیش میافزاید و سخت تحت تأثیر قرار میگیرد و  اشک از دیده اش هویدا میگردد : 

ز گفتار او ، انجمن خیره گشت
همه رأی دانندگان تیره گشت

چو نوشیروان آن سخن ها شنود
بزرگیش چندان به بُد ، برفزود

دهانش پر از درّ و خوشاب کرد
وزان پندها ، دیده پرآب کرد

یکی انجمن لب پر از آفرین
برفتند از ایوان شاه زمین


انوشیروان شبی از شبها ، نیایش کنان در بستر استراحت آرمیده و در عالم خواب می بیند که خورشید از تاریکی برآمد و جهان را روشن ساخت و از نردبان چهل پلّه ای که سر به کیوان کشیده بود بالا رفت ، خورشید از جانب حجاز برآمده بود ، همه را روشن و قاف تا قاف را منوّر ساخته ، جز ایوان کسری که در تاریکی فرو رفته بود ، شاه نیمه های شب با اضطراب و تشوییش تمام از خواب برمیخیزد و صبحگاه بزرگمهر را به حضور فرامیخواند و داستان را برایش بازمیگوید : 

چنین گفت کای خسرو کامران
همانا که رازی است اندر نهان

بدو گفت خسرو که بر گوی راست
کز اندیشگانم زتن جان بکاست

بزرگمهر به اصرار نوشیروان به تعبیر خواب او میپردازد و چنین گوید :که از امروز تا چهل سال و بیشتر مردی از تازیان ظهور میکند ، راه راستی و درستی در پیش میگیرد ، ادیان گذشته را بهم میریزد و دین زردشت را منسوخ میدارد و شریعت تازه ای پی مینهد که پس از او نیز تا قرنها باقی میماند و سپاه تازی بر نوادهء تو میتازد و دولت شاهنشاهی ساسانی را منقرض می نماید :  

از آن پس چنین گفت بوزرجمهر

که ای رأی تو ، برتر از ماه و مهر

نگه کردم این خواب را سر به سر
تو اندر جوابـش ، شگفتـی نگر

از این روز در ، تا چهل سال و بیش
نهد مردی از تازیان پای پیش

که در پیش گیرد ، ره راسـتی
بپیـچد ز هر کژی و کاسـتی

به هم برزند دین زردشت را
به مه چون نماید سرانگشت را

به دو نیمه گردد زانگشت او
به کوشش نبیند کسی پشت او

یهود و مسیحی نماند به جای
درآرد همی دین پیشین زپای

به تخت سـه پایه برآرد بلند
دهد مر جهان را به گفتار پـند

چو او بگذرد زین سرای سپنج
از او باز ماند به گفتار گـنج

پس از وی ز تو ، یک نبیره بود
که با پیل و کوس و تبیره بود

سپاهی بتازد بر او از حـجاز
اگرچه ندارد سلیـح و جـهاز

زتخت اندر آرد مر او را به خاک
زگردان کند مر جهان جمله پاک

بیفتد همه رسم جشـن سده
شود خاکـدان ، جمله آتشـکده

کسری چون این راز از بزرگمهر میشنود چهره اش برافروخته میگردد و با غم و اندوه دمساز میشود و چون شب فرا می رسد با نگرانی به بستر خواب میرود ، نیمه های شب صدای هولناکی میشنود و آوایی میشنود که شکستن ایوان را خبر میدهد ، نوشیروان سراسیمه برمیخیزد و بوزرجمهر را فرا میخواند ، بوزرجمهر گوید : 

شاهنشاها ، آنچه دوش در خواب دیدی ، اینک به قوع پیوست :

چون آن دید دانا هم اندر زمان
چنین گفت که ای شاه نوشیروان

به خواب اندرون هر چه دیدی تو دوش
از آن مهر امشب برآمد خروش

چنـان دان که ایوانـت آواز داد
که آن ماه پیکـر ز مادر بزاد

سواری رسد هم کنون با دو اسـب
که بر باد شد کار آذرگشـسب

در این بود کامد سواری چو گرد
که آذرگشسب این زمان گشت سرد 

بدین ترتیب خواب نوشیروان با تعبیر بزرگمهر بوقوع پیوست و با زاده شدن آن خردمند بزرگ ، طاق ایوان کسری شکست و آتشکدة بزرگ آذرگشسب خاموش گردید و حال شاه سخت دگرگون شد .
بزرگمهر چون نگرانی شاه را بدید به اندرز او پرداخت و به تسلایش شتافت : 

بدو گفت بوزرجمهر آن زمان
کز این شاها چه باشد نوان

زمان چون تو را از جهان کرد دور
پس از تو جهان را چه ماتم چه سور

پس از این سخـن شاه دیری نزیست
بمرد و بر او بر جهانـی گریـست 

 به روایتی - انوشیروان پس از این تاریخ چندان در جهان نزیست و بدرود زندگی گفت و بزرگمهر نیز پس از یکماه از درگذشت نوشیروان چهره در نقاب خاک ، بپوشید

پس از شه به یک ماه بوزرجمهر
بپوشید در پردة خاک چهر 

بیهقی در بخشی از کتابش مینویسد :  چون بزرگمهر حکیم از دین گبرکان دست بداشت که دین (یا دینی) باخلل بوده است و دین عیسی پیغمبر صلوات الله علیه گرفت و برادران را وصیت کرد که در کتب خوانده ام که آخرالزمان پیغامبری خواهد آمد نام او محمد مصطفی صلی الله علیه و سلم. اگر روزگار یابم نخست کسی من باشم که بدو بگروم و اگر نیابم امیدوارم که حشر ِ ما را با امت او کنند ، شما فرزندان خود را همچنین وصیت کنید تا بهشت یابید ،این خبر به کسری نوشیروان بردند ، کسری به عامل خود نامه نبشت که در ساعت چون این نامه بخوانی بزرگمهر را با بند گران و غل بدرگاه فرست ، عامل بفرمان او را بفرستاد و خبر در پارس افتاد که بازداشته را فردا بخواهند برد ، حکما و علما نزدیک وی می آمدند و میگفتند که ما را از علم خویش بهره دادی و هیچ چیز دریغ نداشتی تا دانا شدیم ، ستارة روشن ما بودی که ما را راه راست نمودی و آب خوش ما بودی که سیراب از تو شدیم و مرغزار پر میوة ما بودی که گونه گونه از تو یافتیم ، پادشاه بر تو خشم گرفت و ترا می برند و تو نیز از آن حکیمان نیستی که از راه راست بازگردی ، ما را یادگاری ده از علم خویش .

گفت : وصیت کنم شما را که خدای را عز و جل به یگانگی شناسید و وی را طاعت دارید و بدانید که کردار زشت و نیکوی شما را می بیند و آنچه در دل دارید می داند و زندگانی شما بفرمان اوست و چون بمیرید بازگشت شما بدوست و حشر و قیامت خواهد بود و ثواب و عقاب ، و نیکوئی گوئید و نیکوکاری کنید که خدای عزوجل که شما را آفرید برای نیکی آفرید و زینهار تا بدی نکنید و از بدان دور باشید که بد کننده را زندگی کوتاه باشد ، و پارسا باشید و چشم و گوش و دست  از حرام و مال مردمان دور دارید و بدانید که مرگ خانة زندگانی است اگر چه بسیار زیید آنجا میباید رفت ، و لباس شرم می پوشید که لباس ابرار است و راست گفتن پیشه گیرید که روی را روشن درد و مردمان ، راستگویان را دوست دارند و راستگوی هلاک نشود ، و از دروغ گفتن دور باشید که دروغ زن ارچه گواهی راست دهد نپذیرند ، و حسد کاهش تن است و حاسد را هرگز آرامش نباشد که با تقدیر خدای بلندنام دایم بجنگ باشد و اجل ناآمده مردم را حسد بکشد . و حریص را راحت نیست زیرا که او چیزی می طلبد که شاید وی را ننهاده اند ، و دور باشید از طمع و هوس در همةء زنان که نعمت پاک بستانند و خانها ویران کنند و هر که خواهد که زنش پارسا ماند ، گِرد زنان دیگران نگردد ، و مردمان را عیب مکنید که هیچکس بی عیب نیست ، هر که از عیب خود نابینا باشد نادان تر ِ مردمان باشد . و خوی ِ نیک ، بزرگتر ِعطاهای خداست ، و از خوی بد دور باشید که آن بند گران است بر دل و بر پای ، همیشه بدخو در رنج بزرگ باشد و مردمان از وی برنج و نیکو خوی را هم این جهان بود و هم آن جهان و در هر دو جهان ستوده است ، هر که از شما بزاد- بزرگتر باشد ، وی را بزرگتر دارید و حرمت او نگاه دارید و از او گردن مکشید و همه بر امید اعتماد مکنید چنانکه دست از کار کردن بکشید . و کسانی که شهرها و دیهها و بناها و کاریزها ساختند و غم این جهان بخوردند آن همه بگذاشتند و برفتند و آن چیزها بی رونق و کهنه شدند، این که گفتم بسنده باشد و چنین دانم که دیدار ما بقیامت افتاد. 

 

  

به روایتی دیگر - پایان کار بزرگمهر چنین بیان شده که روزی انوشیروان به همراه زنی زیبا، راهی شکارگاه میشود و در آنجا به خواب میرود. در همین هنگام، مرغی سیاه با دیدن بازوبند شاه که آمیخته با جواهرات است  فرود آمده و آن را برمیدارد.  این در حالی است که بزرگمهر شاهد ماجرا است.  شاه پس از بیداری، بزرگمهر را طراح توطئه میداند و به او بدگمان شده و او را به زندان میفرستد .   

اما بزرگمهر این دانشمند آزادهء ایران زمین هرگز خم به ابرو نیاورده و در برابر خسرو  سر خم نمیکند . بزرگمهر گناهی مرتکب نشده بود که بخواهد از شاه پوزش بخواهد بنابراین هرگز در برابر شاه تسلیم و سرافکنده نمیشود.
انوشیروان پس از آنکه بزرگمهر را به زندان فرستاد روزی احوال و جایگاه او را جویا می شود تا بگمان خود اگر بزرگمهر پوزش بخواهد و در برابر قدرت نمائی شاه تسلیم شود او را از زندان رهائی بخشد ، اما دانای آزادمنش هرگز سر فرود نیاورده و  چنین پاسخ می دهد : 

که حال من از حال شاه جهان 

 فراوان به است آشکار و نهان 

پاسخ صریح بزرگمهر شاه خودکامه را خشمگین میکند  . کسری فرمان میدهد تنوری آهنین و تنگ بسازند که دور تا دور آن را میخ و پیکان پر کرده باشد . سپس بزرگمهر را در آن می افکنند و در تنور را با آهن می پوشانند ! 

ز پاسخ بر آشفت و شد چون پلنگ 

 ز آهن تنوری بفرمود تنگ 

ز پیکان و از میخ گرد اندرش 

هم از بند آهن نهفته سرش 

بزرگمهر دانا اینبار در تنوری تنگ جای گرفته بود که حتی نمی توانست لحظه ای بخوابد ! 

نبد روزش آرام و شب جای خواب 

  تنش پر ز سختی دلش پرشتاب 

انوشیروان دگربار فرستاده ای نزد او می فرستد تا بداند آیا با این همه رنج و سختی سرانجام تسلیم خواهد شد  و سر فرود می آورد.  بزرگمهر به فرستاده چنین پاسخ می دهد :  

چنین داد پاسخ بمرد جوان  

که روزم به از روز نوشین روان   

نوشین روان از شنیدن این سخنان بسیار آشفته میگردد و یک مرد دانا بهمراه یک دژخیم ( جلاد) را بنزد بزرگمهر میفرستد و میگوید اگر با مرد دانا همداستان شدی و پوزش خواستی که هیچ وگرنه دژخیم سرت را از تنت برخواهد داشت :  

وگرنه که دژخیم با تیغ تیز  

نماید تو را گردش رستخیز !  

پیام شاه از سوی مرد دانا به بزرگمهر می رسد و او در پاسخ به تهدید شاه در کمال آزادمنشی می گوید :  

 

چه با گنج و تختی چه با رنج سخت  

  ببندیم هر دو بناکام رخت 

نه این پای دارد بگیتی نه آن 

سرآیدهمی نیک و بد بی‌گمان 

ز سختی گذر کردن آسان بود 

دل تاجداران هراسان بود !  

انوشیروان با شنیدن این سخنان از کردهء خویشتن پشیمان میشود و بزرگمهر را از زندان تاریک آزاد میکند ولی غرورش اجازه نمیدهد او را به جایگاه پیشین بازگرداند . اما بر اثر سختیهای روزهای حبس حکیم دانا فرسوده شده و بینایی چشمش را از دست می دهد: 

برین نیز بگذشت چندی سپهر  

 پر آژنگ شد روی بوزرجمهر

دلش تنگ تر گشت و باریک شد

دو چشمش ز اندیشه تاریک شد 

بزرگمهر بر اثر سختی ها و شکنجه های بسیاری که از سوی انوشیروان بر وی وارد آمد، سرانجام یک ماه پس از مردن انوشیروان، درگذشت. 

پس از شه به یک ماه بوزرجمهر 

بپوشید در پردهء خاک چهر  

فردوسی بزرگ در این داستان به زیبایی داستان تلخ رویاروئی دارندگان قدرت و صاحبان اندیشه و خرد را که بار ها در تاریخ این سرزمین تکرار شده ترسیم میکند. 

 

رندی پس از شنیدن این داستان گفت: اگر انوشیروان عادل این بود دیگر حاکمان چه  بودند !! 

 

سخنان بزرگمهر حکیم 

بیهوده گوی در نظر هیچ کس قدر ندارد .

همرزمان هوشیار اختیار کن ، و اگر خصم بر تو تیز گردید از او برمتاب . اما چون یقین کردی که در برابر او تاب پایداری نداری به جنگ مکوش و با خصم پر توان میاشوب .

در خوردن اندازه نگهدار که پر خوردن مایه زورمندی نیست .

چون دانستی که خدا از خاکت آفریده گردن کشی و خود رایی مکن .

اگر بخردی هرگز گرد بدی مگرد ، که نیکوترین کسان آن بود که بیرون و درونش پاکیزه و نیک باشد .

دل آدمی بنده آرزوست ، سرشتها یکسان نیست ، هر کس خویی دارد ، و جویا و خواهان چیزی است .

خرد در نظر گاه مردمان آزاده و نیکخو جهان پر از شادی و شکوه می نماید . بهره خردمندان و امید واران همیشه شادکامی است .

دبیر اگر رایمند و هوشمند باشد ، خط نیکو بنویسد ، کم گو ، پارسا، شکیبا ، با دانش ، راستگوی، وفادار ، و  تازه روی باشد شرف همصحبتی فرمانروا را می یابد .

هر که را زر و سیم و خواسته است باید در خرج کردن اندازه نگهدارد ، نه چندان گشاده دست باشد که مدتی کوتاه بی چیز و بینوا گردد ، و نه چندان در نگهداری آن بکوشد و برخود سخت بگیرد که به مال اندوختن و خست طبع منسوب و  معروف شود .

هرگز سخنی که خرد نپسندد بر زبان میاور .

دانا  هرگز برده و زبون خواسته نمی شود ، و در راه اندوختن مال ، خویش را در تنگی و رنج نمی افگند .اما خصم خرد و روان روشن ، کردار بد است .

شتاب زدگی از سبکساری باشد ، و هر که شتابزده باشد و آهستگی ندارد همواره پشیمان و غمناک باشد ، و مردم سبکسار در چشم مردمان حقیر باشد .

فرو ریزی سلسله های بزرگ از آن جهت است که بر کارهای بزرگ  کاردان خُرد و نادان گماشتند ، و دیگر آن که دانش را و اهل دانش را دشمن داشتندی  .

خردوران همیشه به راه آزادگان و راستان می روند .

خود رایی و خودبینی ، همه کام و مراد خود طلبیدن و دیگران را نامراد و خوار و زبون خواستن ، راه اهرمن ، و دل به بهی و نیکی سپردن راه یزدان است .

آنکه پیروی  خرد است دل به هوس نمی سپارد .

هر که را جان نگهبان تن باشد و خرد به او فرمانروایی کند زندگیش سراسر آسایش و روشنی است.

توانگر راستین کسی است که آز در دلش راه نیافته است .

شاه به دانایی و خاطر نگهداشتن مردمان نامبردار است نه به خودستایی و کبر و خودبینی و بیدادگری .

پرحرف را که دشمن راستی و خصم روان پاک است هرگز نپذیر .

بیزاری بجوی از کسی که دریغش می آید که کسی از نیکی و یاری کس دیگر بهره یابد ، نه دانشور است و نه می خواهد که از دانش دیگران سود جوید .

دانای روشندل کسی است که به فرمان دیو از راه یزدان پاک جهان آفرین برنگردد.

آنکه  خشم بر او چیره نشود و بر گنهکار سخت نگیرد از گزند در امان است .

دیو خشم چنان پر جوش و خروش است که هوش و خرد را زبون خویش می کند . دیوی پر آژنگ چهر که به هیچ مهربانی آرام نگیرد .

هر کس از بند آز برهد ، و پیوسته بی نیاز بماند براستی نیکبخت است .

ناسپاس رای و شرم ندارد .

خرد در پیکار با دیوان برنده ترین سلاح ها ست  در برابر شمشیر تیز دیو  ، خرد جوش است و جان بدان روشن .

درگاه فرمانروا بسان دریاست ، جوینده ای از دریا ریگ به کف می آورد و دیگری دُر شاهوار .

کسی که بنده گنج و درم نباشد هرگز پراگنده خاطر و دژم نمی گردد .

هیچکس پر آوازه و به نیکی سمر نمی گردد مگر آنکه از بدیها بپرهیزد .

برای رسیدن به هدف و مقصود بهترین راه آن است که از راه راست رو نگر داند و از گناه بپرهیزد ، بی گمان آرام ، و کام و نام نصیبش می شود .

کسی که به آنچه دارد رضا و خرسند است هرگز رنج و تیمار و بدی در دلش راه نمی یابد .

ارزش هر کس به قدر خرد اوست .

مردم خوش منش خویشتن دار همیشه در نظر همگان گرامی اند .

خردمندی که بخشنده و دانشور و دادگر و اصیل باشد هرگز بد خو نمی شود .

گیتی همه فسانه و باد است ، و آنچه بر آدمی می گذرد سراسر خواب و خیال را ماند ، آنچنانکه آدم وقتی از خواب بیدار می شود از آنچه به خواب دیده اثر نمی یابد ، تلخیهای و شیرینی های زندگی نیز پایدار نمی ماند .

سخنهای بلند و نیکو را فراموش مکن که سخن بر تخت شاهی تاج است .

خرسندترین  آدم کسی است که دل از مهر و موافقت گردان سپهر برگیرد .

امید ، آهستگی و ملایمت زندگی را روشن و شیرین می کند ، خشم و تیزی مایه رنج و بلاست . آهسته رو از عیبجوی می گریزد و شرم و آهستگی را دوست می دارد .

آن کس که به آموختن کوشاتر و گوشش به دانش نیوشاتر است ، امیدوارترین کسان است .

کسی لیاقت سرفرازی و سروری  را دارد که فروتن ، بخشنده باشد ، بکوشد ، بجوید ، با همراهان همدل در طلب دانش و تجربه سفر کند ، و همیشه با همه کس به مدارا و آهستگی رفتار نماید .

کسی که دلش از بیم نداری و بینوایی نلرزد  وجودش همیشه لبریز شادی است .

بیهوده گویان پند آموزند ، زیرا هشیاران عیب ایشان را به دیده می نگرند و از بیهوده گویی می پرهیزند .

بد خو چنان به رنج اندر است که از زندگانی و تندرستی و خواسته لذت نمی برد .

سنگین ترین چیزها برای آدم بار گناه است .

بهترین خو سازش و آشتی خواهی است .

هر که نیک نهاد و پاک منش و کوشا باشد ، به آنچه سزاوار است می رسد .

ستوده و نیک فرجام کسی است که دادگر و نیکنام و در کردار و گفتار به هنجار باشد .

آنچه دلخواه همه است جز تن درستی نیست ، که اگر کسی روزی از آن محروم شد آرزویی جز بدست آوردنش ندارد.

فر و شکوه زمانی فزونی می یابد که دانا نزدمان ارجمند باشد ، و کام بدخواه را به زهر بی اعتنایی بیالایم .

برترین دانش ها یزدان پرستی است.

دانایان روشندل میدانند که دوران زندگی دراز نیست ، تن آدمی از این جهان است و روان از سرای دیگر.

دل در آرزوی آنچه دسترسی بدان متصور نیست نباید بست، از آنکه مایهء رنج تن و بلای جان است.

کسی در شمار دانایان است که بر آنچه از دستش رفته افسوس نخورد ، از نایافته به رنج نباشد، چون در طلب مرادی با سختی رویا رو شود سست نگردد و دل به ناامیدی نسپارد.

خود را با هوس نزدیک مکن که خرد از تو روی بر می تابد.

اگر خرسند و رضا باشی زندگی به دلخواه میسپاری.

در آیین خرد در هر کاری اندیشه باید.

برای آدمی دشمن دانا از دوست نادان بهتر است.

دیو کین و دیو سخن چینی گزنده است . سخن چین هرگز جز به دروغ لب نمی گشاید . گفتارش همیشه بی فروغ است .دو روی و سخن چین از مهر یزدان بی بهره اند و از او در هراسند.

هرکس گوش نصیحت نیوش داشته باشد ، و دل به آموختن بسپارد ، بسا سخنان سودمند که از دانایان بشنود.

کسی که زبانش را از بد گفتن باز دارد ، و دل هیچ کس را به گفتن سخنان زشت نیازارد.

به نزدیک خردمندان چهار چیز بر پادشاهان عیب است : ترسیدن در میدان جنگ ، گریز از بخشندگی، خوار داشتن رای خردمندان، شتابزدگی و نا آرامی و بیقراری در کارها.

سخنی که سودی در آن نیست نگفتن بهتر ، چه سخن بی سود در مثل مانند، آتشی است که دودش بسیار و گرمی و فروغش سخت اندک باشد.

برای نادان پیرایه ای سزاورتر و زیباتر از خاموشی نیست.

فرخنده روزگار کسی است که اهرمن او را از راه راست بیرون نبرد و همواره بی گناه زندگی کند.

کسی که به حکمت پروردگار معتقد و خستو باشد به بد ونیک روزگار نمی پردازد چنین بنده ای در پرستیدن یزدان بیشتر می کوشد و از بد سکالی و پیروی دیوان می پرهیزد ، ناکردنی نمی کند و از رنجه کردن بی گناهان بیزاری میجوید.

نام جستن بی دلیری میسر نمی گردد ، و زمانه از بددلان بیزار است.

اگر شاه به تو مهربان باشد دلیر و گستاخ مشو ، از آنکه طبع شاه چون آتش است و دل شیر از آن می هراسد.

اگر  کوه با همهء سنگینی و عظمت و صلابت  که وی راست فرمان شاه را سبک دارد تیره رای خیره سری بیش نیست.

به هنگام نبرد هوشیار و نگهدار تن خویش باش . چون دشمن در برابر تو ایستاد بر آشفته مشو و تدبیر نیکو کن.


هر کس را سرنوشتی مقدر است . یکی روز و شب در طلب سربلندی و سروری به جان  می کوشد و بهر ه اش جز خستگی و فرسودگی و نامرادی چیزی نیست . به تعبیر دیگر در کنار چشمه روشن و گوارا تشنه  می ماند. از سوی دیگر بی هنری بختیار ، بی آنکه تن به کار و کوشش بسپارد ، روزگار بر او می خندد و از همه گونه آسایش و آرامش برخوردار می گردد . پروردگار چنین خواسته و تدبیر بر تقدیر کارگر نمی افتد .

دانش برترین داده های یزدان پاک است . خردمند همیشه سرور است.

هر که تن درست و نیرو دارد هرگز سخن نادرست نمی گوید . دروغگویان همه بیمار و ناتوان و زبون اند .

آنکه طالب آسایش جان و تن است باید شکیبا و بردبار باشد ، در دوستی  و داد و ستد با مردم کژی و کاستی و فریبکاری نکند . چون گناهی از کسی بیند و بر او دست یابد ببخشد، و کینه خواه و تیز خشم و دشمن سوز و نا بردبار نباشد .

آنکس بر خویشتن نگهبان دارد که برای رسیدن به هوس و آرزوهای کوچک  قدر نیکخویی و جوانمردی را نشکند، و اگر فزونی و کامیابی بد روزگار را دید تن به پستی و زبونی نسپارد.

بخشندهء نیکخوی آن کس است که به بخشش جانش را آراسته گرداند. دور از جوانمردی است که بخشنده بر آن کسی که چیزی به او داده یا خیری رسانده منت نهد.

ده چیز بر ده گروه خاصه بر دانش پژوهان نکوهیده است: دروغ گفتن به فرمانروا،  مرد سپاهی که از پیکار بهراسد ، دانشمندی که چون چیزی در نظرش مطبوع افتد دل به هوس سپارد و از گناه نترسد ، پزشکی که خود بیمار و دردمند شود . تنک مایه ای که به دروغ به سرمایه و دارایی خویش نازد، سفله ای که بر هر کس که چیزی دارد رشک برد، خردمندی که زود خشم بود، و به چیز کسان طمع ورزد، کسی که رهنمایی از نادان امید دارد، و آنکه کارگاه و یا بنیادی سترگ را به کاهلی سپارد، و بی خردی که خردجوی نباشد .

آدمی باید از گناه بپرهیزد ، هر چه را به خویش نمی پسندد به دوست و دشمن خود روا ندارد .

خرد بر سر جان چون افسری تابنده است و مدارا و مهربانی بقدر همسنگ خرد است .

آنکه به خداوند پاک و مهربان بیش از دگران امید و بیم بسته است، بیش از همه در خور ستایش است .

روشندل  و نکته دان کسی است که سخنان کوتاه و پر معنی بگوید.

دل  اهل دانش وقتی شاد میگردد که بردبار بوده و مردم بی شرم را به خویش نزدیک نکند.

زورمندترین  و پر گزنده ترین اهرمن آز است، که دیوی است ستمکار و دیر ساز .

خردمند  هرگز غم آنچه را  از دستش رفته نمی خورد، حتی اگر عزیز ترین کسش مرد و وی را به خاک سپرد، شکسته غم و درد نمیگردد ، دیگر آنکه مرد خرد ور از نادیدنی ها چنان دل میکند که باد از بید میگذرد.

پادشاهان مردم دوست برگزیدگان پروردگارند.

مال هم مایه سربلندی و آسایش است ، و هم سبب خواری و پریشانی . اگر به آیین خرد صرف شود آفریننده شادی و برآورنده نام نیک است ، اما اگر بنهند و نخورند یا چنانکه باید بکار نبرند بهای سنگ و گوهر شاهوار یکی است.

اگر امیدواری که رنجت بار نیکو دهد هرگز گفتار آموزگاران را خوار مدار و از فرمانشان سر مپیچ.

توانگر کسی است  که به آنچه خداوند توانا نصیبش کرده خرسند باشد . زیرا شوریده بخت تر و پراکنده خاطرتر از آزمند کسی نیست.

بیدارترین ، هشیارترین ، و پسندیده ترین کسان ، دانای سالخورده ای باشد که دانش به تجربت آموخته است .

آنکه در طلب کمال است باید خرد ور و با دانش باشد.

به بسیار گفتن آبروی خود مبر .

خوشا به حال پیمان منش هائی که وجودشان به پیرایه پاکی و شرم آراسته شده.

اگر پرسند کیستی باید هنرهای خویش را بشماری .

باید پیوسته به پروردگار بی همتا رو آوریم ، در هر کاری او را بینا دانیم و باور کنیم که روزی ده مختار اوست .

آز مایه نگرانی و تشویش خاطر است .

در حق کسی که قدر نیکمردی نشناسد نیکی نشاید .

گشاده دلان بختیارانند .

آسوده حال کسی است که بردبار است .

آن که آرزوی سروری دارد باید هنر بسیار داشته باشد.

هرگز در کژی و کاستی نمیکوبد و جز ره راستی نمیپوید .

هفت چیز نشان بی خردی است : خشم آوردن بر بی گناه ، بخشش به ناسزاوار ، ناسپاسی به یزدان ، پراکندن راز ، دست زدن به کار ناسودمند ، اعتماد به مردمان نا استوار ، لجاج و ستیهندگی در درغگوئی .

کسی که در انجمن خاموش بماند دل آسوده است . هوش و دل و جان از شنیدن و به خاطر سپردن سخن دانندگان توشه مییابد .

هنر خردمند در این است که عیب خویش را دریابد و به رفع آن بکوشد .

چون به کسی اجازه دادی که در حضور تو سخن بگوید بر او درشتی و تندی مکن و بمان تا سخنش را به پایان برد.

چون دل راست اندیش و زبان راستگو باشد در کاستی و نادرستی بسته میشود .

از دانش آموختن هیچ زمان ناآگاه مباش ، گرچه در این راه رنجها کشی ، مبادا که دلت از آموختن ناتوان و آشفته گردد .

خرد ، آدمی را گرانبهاترین چیز است ، و خداوند خرد در هر دو جهان کامروا و سرافراز است . و اگر از خلعت خرد محروم بود دانش بجوید ، چه دانشور سرور سروران است . و اگر از آن هم بی بهره بود باید دلیر باشد و در میدان نبرد بی باک باشد تا در نظر پادشاه گرامی ، و پیوسته شاد و فرمانروا باشد. و اگر این نیز نداشت  دیگر درخور زنده ماندن نیست ، و بهتر است که مرگ وی را دریابد .

آنکه در آموختن جهد نمیکند هرگز نباید در انجمن دانایان لب به گفتار بگشاید .

دوستان برای نخجیر دشمنان چون تیر و پیکان اند .

در نظر خردمند شادی ای که غم به دنبال دارد بی ارزش است .

تن به تن آسانی و کاهلی نباید سپرد . کاری باش و از این راه شادی  و آسایش فراهم کن .

چون بخشنده ای با مستحق بخشش و کرم کرد در دل احساس شادی و فرح کند ، و ببالد . اما نیکی کردن به ناسزاوار روا نیست، چه او هرگز قدر احسان را نمی شناسد و همچنانکه از خار خشک گل نمی روید ، ارج نهادن به نیکی را نمیداند . اگر از گنگی یا کری چیزی بپرسیم دور نیست که به گونه ای پاسخ گوید ، اما نشدنی است که نااهل و ناسزاوار قدر احسان را بشناسد و سپاس گوید .

بد نژادان و بدگوهران  اشتباه کار را باید از درگاه خویش براند تا نیکان از گزندشان در امان بمانند .

شهریاری در خور آفرین است که مردمان راستگو و پرهیزگار از او  گزند نیابند . و شراندیشان و بدان از بیمش اشتباه  و گناه نکنند .

رشک بردن زهر جان است ، و همنشینی و همزبانی با مردمان سخن چین و دو روی پر گزند .

اگر کسی نه در وقت ضرورت سخن گفت قدرش شکسته می شود .

خردمند به چیزی که اگر به دستش نیاید غمگین و دل آزرده میشود ، هرگز دل نمی بندد .

گرانبهاترین خلعت ایزدی خرد است . اگر زورمندی بی خرد باشد در حقیقت ناتوان و خوار و بی خریدار است .

مرگ نادان به از زندگی اوست .

اگر روزی به چیزی نیازمند شدی به ملک و مال و دیگر اسباب حشمت و بزرگی خویش مناز. به کار و پیشه ای بپرداز که نامت سبک و ننگین نشود.

دوستی برای خود برگزین که به گاه سختی و درماندگی مددکارت باشد.

در نظر مردم سخن سنج قدر سخن بیش از گنج است .

کوشیدن به کار ناشدنی خلاف خرد است که در آهن به آب رخنه نتوان کرد .

مبادا که از دشمن هم زور بیم کنی ، اما اگر در نبرد سستی نمائی نگون بخت و شکسته میشوی . 

 

+ نوشته شده در  ۱۳۹۷/۰۲/۲۱ساعت   توسط " مدیر وبلاگ " ... | 
 
صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
Posts Title List - تیتر مطالب
درباره وبلاگ
همّت ز پی علم وهنر کن مصروف
تاآنکه شوی بفضل ودانش معروف

و آنگاه عمل به علم کن تا گردی
از زمرهء اهل دانش و اهل وقوف                  

پیوند ها
چهرهای ماندگار
گلچین اشعار ایرج میرزا
شعر نو
اطلاعات
شعر و خوشنويسي - 1
شعر و خوشنويسي -2
شعر و خوشنويسي - 3
شعر کهن
گنجور
مثنوی معنوی
دیوان حافظ
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

 

Tehran