![]() |
![]() |
|
| دوستان عزیز، لطفآ نظر خود را در مورد متن مرقوم بفرمائید. |
|
یوسف مصری را دوستی از سفر رسید، یوسف وی را فرمود: بهر من چه ارمغان آورده ای؟
در تفسيرى از امام صادق (ع) روايت شده كهفرمودند: از پیامبر خدا (ع) سئوال شد: مهمترين و پر فضيلت ترين آيه اى كه بر تو نازل شده كدام است ؟
پیامبر فرموند: آيت الكرسى ،و آسمانهاى هفتگانه در مقابل كرسى ، در مقام مقايسه بيش از حلقه اى نيست كه درسرزمينى افتاده باشد، آنگاه فرموند: و برترى عرش بر كرسى مانند برترى بيابانى است برهمان حلقه اى كه در گوشه اى از آن افتاده است. رسول خدا (ع ) همچنین فرموند: آيه الكرسى را از گنجينه اى كه در زير عرش است به من داده اند و به هيچ پيغمبرى قبل از من نداده بودند.
با تعّقل و تفکّر بر اهمیّت این آیه به قسمت زیر میرسیم که فرموده:
"لا إِكْرَاهَ فى الدِّينِ قَد تَّبَينَ الرُّشدُ مِنَ الغَىِّ فَمَن يَكْفُرْ بِالطغُوتِ وَ يُؤْمِن بِاللَّهِ فَقَدِ استَمْسك بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَى لا انفِصامَ لَهَا وَ اللَّهُ سمِيعٌ عَلِيمٌ" (256).
و معنی آن اینستکه :
هيچ اكراهى در اين دين نيست ، همانا كمال از ضلال متمايز شد، پس هر كس به طغيانگران كافر شود و به خدا ايمان آورد، بر دستاويزى محكم چنگ زده است ، دستاويزى كه ناگسستنى است و خدا شنوا و دانا است .
“اكراه “به معناى آن است كه كسى را بهاجبار وادار به كارى كنند. كلمه رشد به معناى رسيدن به واقع مطلب و حقيقتامر است . مقابلرشد٬ كلمه” ءغى” "قرار دارد، كه عكس آن را معنا مىدهد، بنابر اين رشد و غى اعم از هدايت و ضلالت هستند، براى اينكه هدايت به معناىرسيدن به راهى است كه آدمى را به هدف مى رساند، و ضلالت هم نرسيدن به چنين راه است.
ضلالتبه معناى انحراف از راه با درنظر داشتن هدف و مقصد است ، ولىغىبه معناى انحراف از راه با نسيان و فراموشى هدف است ، وغوى به كسى مى گويند كه اصلا نمى داند چه مى خواهد و مقصدش چيست.
در جمله: "لا اكراه فى الدّين" ، دين اجبارى نفى شده است، چون دين عبارت است از يك سلسله معارف علمى كه معارفى عملى به دنبال دارد، و جامعهمه آن معارف ، يك كلمه است و آن عبارت است ازاعتقادات، و اعتقاد و ايمان هم از امور قلبى است كه اكراه و اجبار درآن راه ندارد، چون كاربرد اكراه تنها در اعمال ظاهرى است ، كه عبارت است ازحركاتى مادى و بدنى (مكانيكى )، و اما اعتقاد قلبى براى خود، علل و اسباب ديگرى ازسنخ خود اعتقاد و ادراك دارد و محال است كه مثلا جهل ، علم را نتيجه دهد، و يامقدمات غير علمى ، تصديقى علمى را بوجود آورد.
علت اينكه در دين اكراه نيست در اينكه فرموده: "لا اكراه فى الدّين" ، دو احتمال هست : يكىاينكه جمله خبرى باشد و بخواهد از حال تكوين خبر دهد، و بفرمايد خداوند در ديناكراه قرار نداده و نتيجه اش حكم شرعى مى شود كه اكراه در دين نفى شده و اكراه بردين و اعتقاد جايز نيست ٬ و اگر جمله اى باشد انشائى و بخواهد بفرمايد كه نبايد مردمرا بر اعتقاد و ايمان مجبور كنيد، در اين صورت نيز نهى مذكور متّكى بر يك حقيقتتكوينى است ، و آن حقيقت همان بود كه قبلا بيان كرديم ، و گفتيم اكراه تنها درمرحله افعال بدنى اثر دارد، نه اعتقادات قلبى.
خداى تعالى دنبالجمله "ءلا اكراه فى الدّين"، جملهء " قد تبين الرّشد من الغى "، را آورده ، تا جملهء اوّل را تعليل كند، و بفرمايد كه چرا در دين اكراه نيست ، و حاصل تعليل اين است كهاكراه و اجبار - كه معمولا از قوى نسبت به ضعيف سر مى زند - وقتى مورد نیاز است كه قوى و ما فوق ٬ البتّه به شرط اينكه حكيم و عاقل باشد٬ نه مثل طالبان در افغانستان ، و بخواهد ضعيف راتربيت كند٬ مقصد مهمّى در نظر داشته باشد، كه نتواند فلسفهء آن را به زير دست خودبفهماند، (حال يا فهم زيردست قاصر از درك آن است و يا اينكه علّت ديگرى در كار است ( ناگزير متوسّل به اكراه مى شود، و يا به زيردست دستور مى دهد كه كوركورانه از اوتقليد كند .
ما دین خود را از پدران و اجداد خود به ارث گرفته ایم ٬ پیش از آنکه از دیانت خود چیزی را بدانیم. قبول دین، همیشه مستند به قبول یک رشته معلومات است ٬ و آدمی تا تصویر ویژه ای از معرفت وجهان و انسان و تاریخ نداشته باشد ، خود را به دین نیازمند نمی بیند و یا اصول دینی را پذیرفتنی نمی یابد. معروف است که كتاب بهترين دوست انسان و پيروي كوركورانه بدترين دشمن وي میباشد.
یک ره از تقلید بیرون نه قدم
و اما امور مهمّى كه خوبى و بدى و خير و شر آنها واضح است ، و حتىآثار سوء و آثار خيرى هم كه به دنبال دارند، معلوم است ، در چنين جائى نيازى بهاكراه نخواهد بود، بلكه خود انسان يكى از دو طرف خير و شر را انتخاب كرده و عاقبتآن را هم (چه خوب و چه بد) مى پذيرد و دين از اين امور است ، چون حقايق آن روشن ، وراه آن با بيانات الهيّه واضح است ، و سنّت نبويّه هم آن بيانات را روشن تر كرده پسمعنىرشدو غی روشن شده ، و معلوم میگردد كه رشد در پيروى دين و غى درترك دين و روگردانى از آن است ، بنابراين ديگر علّت ندارد كه كسى را بر دين اكراهكنند.
جهادى كه اسلام مسلمانان را به سوى آن خوانده ، جهاد به ملاك زورگوئى نيست . نخواسته است با زور و اكراه دين را گسترش داده ، و آنرا در قلب تعداد بيشترى از مردم رسوخ دهند، بلكه به ملاك حق علمدارى است و اسلام به اينجهت جهاد را ركن شمرده تا حق را زنده كرده و از نفيس ترين سرمايه هاى فطرت يعنىتوحيد دفاع كنند.
اما بعد از آنكه توحيد در بين مردم گسترش يافت ، و همه به آنگردن نهادند، هر چند آن دين ، دين اسلام نباشد، ديگراسلام اجازه نمى دهد مسلمانى با يك موحّد ديگرى نزاع و جدال كند، و بهعبارتى ديگر در آيه شريفه ، جمله " لا اكراه فى الدّين " اينطور تعليل مى شود، كه چون حق روشن است ، بنابراين قبولاندن حقروشن ، اكراه نمى .پذیرد
و در ادامه آیه:
فمَن يََكْفُرْ بِالطغُوتِ وَ يُؤْمِن بِاللَّهِ فَقَدِ استَمْسك بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَى
كلمهء "طاغوت" به معناى طغيان و تجاوز از حداست ، و اين كلمه در مواردىاستعمال مى شود كه وسيلهء طغيان باشند، مانند اقسام معبودهاى غير خدا، امثال بتها وشياطین و ... پيشوايان ضلالت از بنى آدم ، و هر متبوعى كه خداى تعالى راضى بهپيروى از آنها نيست.
جملهء مورد بحث ، يعنى"فقد استمسك بالعروه الوثقى" استعارهاست ، و میخواهد بفرمايد: رابطه ايمان با سعادت ، رابطه عروة و دستگيرهء ظرف با ظرف است ، همانطورى كه گرفتن و برداشتن ظرف ، گرفتن و بر داشتنىمطمئن نيست - مگر وقتى كه دستگيره آن را بگيريم ، به همینطور سعادت حقيقى امرش مستقرنمى شود، و اميدى به رسيدن به آن نيست مگر اينكه به خدا ايمان آورده و به طاغوت كفربورزيم. . "لا انفِصامَ لَهَا وَ اللَّهُ سمِيعٌ عَلِيمٌ"
كلمه " ءانفصام " به معناى انقطاع و انكسار است ، و اين جمله معناى عروة الوثقى را تاكيد مى كند و به دنبالش مى فرمايد: "خدا شنوائى دانا است"، چون ايمان و كفر هممتعلّق به قلب و هم متعلّق به زبان است ، پس خداى آگاه به آن ، هم به شنوائىستوده مى شود و هم به دانائى.
با استفاده از: ( تفسير الميزان جلد ۲ )
دوش رفتم به خرابات و مرا راه نبود
اگر از زاویهء عقلانی و معرفت حق به دین نگاه کنیم ٬ نه تنها مشکلات جوامع حل میشوند ٬ مشکلات فکری مردم نیز حل خواهند شد و دین فروشی برچیده خواهد شد. در این صورت مردم یعنی همه ادیان امّت واحد خواهند بود و حرف آن کسی حق خواهد بود که در جهت عقلانیت قرار گرفته باشد.
چرا عاقلان را نصیحت كنیم؟ بیائید از عشق صحبت كنیم
تمام عبادات ما عادت است به بیعادتی كاش عادت كنیم
چه اشكال دارد پس از هر نماز دو ركعت گلی را عبادت كنیم؟
به هنگام نیّت برای نماز به آلالهها قصد قربت كنیم
چه اشكال دارد كه در هر قنوت دمی بشنو از نی حكایت كنیم؟
چه اشكال دارد در آیینهها جمال خدا را زیارت كنیم؟
مگر موج دریا ز دریا جداست چرا بر "یكی" حكم "كثرت" كنیم؟
پراكندگی حاصل كثرت است بیائید تمرین وحدت كنیم
"وجود" تو چون عین "ماهیّت" است چرا باز بحث "اصالت" كنیم؟
اگر عشق خود علت اصلی است چرا بحث "معلول" و "علّت" كنیم؟
بیا جیب احساس و اندیشه را پر از نقل مهر و محبت كنیم
پر از گلشن راز، از عقل سرخ پر از كیمیای سعادت كنیم
بیائید تا عینِ عین القضات میان دل و دین قضاوت كنیم
اگر سنّت اوست نو آوری نگاهی هم از نو به سنّت كنیم
مگو كهنه شد رسم عهد الست بیائید تجدید بیعت كنیم
برادر چه شد رسم اخوانیه ؟ ... بیا یاد عهد اخوّت كنیم
بگو قافیه سست یا نادرست همین بس كه ما ساده صحبت كنیم
خدایا دلی آفتابی بده ... كه از باغ گلها حمایت كنیم
رعایت كن آن عاشقی را كه گفت: بیا عاشقی را رعایت كنیم
|
|
+ نوشته شده در
۱۳۸۶/۱۲/۱۱ساعت توسط " مدیر وبلاگ " ... |
|
|
صفحه نخست آرشیو وبلاگ Posts Title List - تیتر مطالب |
| درباره وبلاگ |
همّت ز پی علم وهنر کن مصروف
تاآنکه شوی بفضل ودانش معروف و آنگاه عمل به علم کن تا گردی از زمرهء اهل دانش و اهل وقوف |
| پیوند ها |
|
چهرهای ماندگار گلچین اشعار ایرج میرزا شعر نو اطلاعات شعر و خوشنويسي - 1 شعر و خوشنويسي -2 شعر و خوشنويسي - 3 شعر کهن گنجور مثنوی معنوی دیوان حافظ |
|
RSS
|
| Tehran |


