دوستان عزیز،  لطفآ نظر خود را در مورد متن مرقوم بفرمائید.

  

    

عید غدیر مبارک 

 

فارغ از هر دو جهانم به گل روى على
از خم دوست جوانم به خم موى على


‏طى كنم عرصه ملك و ملكوت از پى دوست‏
ياد آرم به خرابات چو ابروى على

 

 

نقل است از مولای متّقیان علی (ع):  

 

آفة العلماء حب الریاسة


آفت علما ریاست خواهی است.

 

Love of authority corrupts the erudites

 

بهر تو اگر معرفت و آگاهیست

سودای مقام مایهء گمراهیست

دانا نشود شیفتهء جاه و مقام

چون آفت عالمان ریاست خواهیست

 

 

 

حديث غدير


در قرآن كريم آيات بسيارى در باره حضرت اميرالمؤمنين على ـ عليه السلام ـ نازل شده است كه دانشمندان شيعه و اهل سنت در كتب تفسير و شأن نزول آيات به آنها اشاره نموده ‏اند.

آيه "تبليغ" از جمله آياتى است كه داستان غدير را جاودانه نموده است. اين آيه روز هجدهم ذى‏ الحجه سال دهم هجرت، بر رسول اكرم ـ صلى الله عليه و آله ـ نازل شد. زمانى كه پيامبر بزرگوار اسلام به غدير خم رسيده بود ، پيشروان كاروان يكصد هزار نفرى را فرمود تا آنانكه از آن نقطه دور شده بودند، باز گردانند و منتظر كسانى باشند كه از پى مى آيند. آنگاه به ابلاغ فرمان الهى پرداخت.

"اى پيامبر، به مسلمانان ابلاغ كن، آنچه را كه بسوى تو نازل گرديده و اگر چنين نكنى، پس رسالت حق را بجا نياورده‏ اى و خداوند تو را از ـ دشمنى ـ مردم نگاه مى‏دارد"

آيه "اكمال دين" از ديگر آياتى است كه در قرآن كريم آمده، و نزول آن پس از تعيين حضرت على ـ عليه السلام ـ به مقام امامت مى‏باشد در زمانيكه خطبهء غدير به پايان رسيده بود.

«اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى و رضيت لكم الاسلام دينا»

"امروز دين شما را كامل نمودم و نعمت خود را بر شما تمام كردم و دين اسلام را براى شما دين پسنديده قرار دادم".

خداوند متعال خواست اين حديث همواره تازه بماند و دستخوش گذشت زمان نگردد، از اين رو آياتى درخشان و آشكار در اطراف آن نازل كرد و امت اسلام هر بامداد و شبانگاه آنها را مى‏ خوانند.

گويا پروردگار هستى هر بار كه يكى از اين آيات تلاوت مى‏شود، نظر خواننده را جلب مى‏كند و در روان وى نقشى مى‏نهد و به آنچه كه واجب است وى در باره خلافت كبراى الهى ايمان آورد، در گوش او فرو مى‏خواند. از اين آيات است: «يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك"

همچنين احاديث نبوى(ص) اين واقعه را تأكيد كردند، احاديثى چون:

ـ حديث منزلت
ـ حديث ثقلي
ـ حديث على مع الحق و الحق مع على
ـ حديث على مع القرآن و القرآن معه
ـ حديث ان عليا اول من اسلم و آمن و صلى
ـ حديث رد الشمس ـ حديث سد الابواب

و ...

آنچه كه در باره "حديث غدير" ـ من كنت مولاه فهذا على مولاه ـ مهم است چيست؟

آيا چيزى جز مسأله امامت پس از رسول اكرم ـ صلى الله عليه و آله ـ است؟ اين حديثى كه به تواتر آن را اهل سنت و شيعه نقل كرده ‏اند، به اين نكته اشاره دارد كه فلسفه ارسال رسل با اصل امامت تداوم مى‏يابد. همواره بايد در ميان امت اسلامى كسى باشد كه از سوى خدا راهنمايى بشر را بر عهده گرفته باشد و اين امر چنان بزرگ است كه عدم ابلاغ آن از سوى رسول اعظم الهى تمام تلاشهاى طاقت فرساى 23 سال رسالتش را از بين مى‏برد ولذا آن حضرت در جمع بزرگ كاروانيان حج مسأله ولايت و امامت حضرت على ـ عليه السلام ـ را ابلاغ مى‏نمايد و پس از آن آيه اكمال دين نازل مى‏گردد.

رسول اكرم ـ صلى الله عليه و آله ـ علاوه بر جايگاه تكوينى داراى شؤون متعددى بود كه مى‏توان به موارد زير اشاره كرد:

ـ بيان احكام و دستورات الهى
 ـ منصب قضا
 ـ رياست عامه مسلمين

شيعه معتقد است پس از پيامبر اين شؤون به امام منتقل مى‏گردد. تا فلسفه ارسال رسل با اصل امامت تداوم يابد. 

اهل سنت و تمامى مردم جهان بر اين امر واقفند كه جامعه به رهبر نياز دارد و هر جامعه‏ اى بايد پيشوايى داشته باشد كه همه از وى اطاعت نمايند. ولى شيعه مسأله امامت را خيلى عميق تر از اين مطرح مى‏كند. وى قائل است پيامبر از جانب خدا امام بعد از خويش را به امت اسلامى معرفى كرد و هر امام، پيشواى بعد از خود را مشخص مى‏كند و آنان نه تنها به معنى رهبرى جامعه اسلامى، بلكه به عنوان وصى پيامبر، علومى را كه بر آنان افاضه گرديده به مردم ابلاغ مى‏نمايند و مرجع دينى و كارشناس اسلام پس از رسول خدايند و چون رسول اكرم ـ صلى الله عليه و آله ـ بر ضمائر دلها آگاهى دارند و بسان يك روح كلى بر همه روحها محيط مى‏باشند و همانند پيامبر داراى مقام عصمت هستند و از لغزش مصون مى‏باشند.

ويژگى‏هاى سه گانه امام در تفكر شيعى موجب گشته تا اصل امامت نيز بسان اصل نبوت در رديف اصول اعتقادات قرار گيرد و گر نه تعريف اهل سنت از امام و حاكم اسلامى و ـ تعاريف ديگر مكاتب سياسى در مورد رهبرى جامعه، هرگز وى را در جايگاه رفيع اصول قرار نمى‏دهد بلكه شايسته است در فروع احكام دينى و مسائل فقهى از آن گفتگو شود.

 

 

حال به غدیر خم در شعر فارسی می پردازیم.

 

 

عطار 

 

یک روایت خوب از من گوش کن

جام از ساقی کوثر نوش کن

نقل دارم از ثقات با صفا

آنکه روزی حضرت خیرالوری

چونکه او برگشت از حجّ الوداع

در غدیر خم مکان کرد آن مطاع

جبرئیل از حضرت عزّت رسید

نزل از حضرت به پیش او کشید

پیش او از پیش حق آورد پیک

آیهٔ یا ایّها بلّغ الیک

گفت ای اصحاب دارم رازها

رازها را گویم این دم بر ملا

هرچه می‌کردم نهان ز اهل وعید

من بگویم چونکه فرمان در رسید

پس نبی فرمود منبر ساختند

از جهاز اشترش افراختند

رفت بر منبر رسول از پر دلی

بود همراهش در آن منبر علی

گفت با اصحاب پیغمبر تمام

این کلام خوش اداو با نظام

با شما ای مردمان با وفا

نیستم اولی تر از نفس شما؟

جمله گفتند از طریق مهتری

تو به ما از نفس ما اولی تری

گفت هر کس را منم مولای او

پس علی مولای اوباشد نکو

حیدر از فرمان ربّ کاینات

شد ولی بر مؤمنین و مؤمنات

هر که او در دین من باشد درست

مهر حیدر در دلش باشد نخست

هر کرا باشد امیر و پیشوا

بعد من باشد امیرش مرتضا

چون مرا دانی نبی از عاقلی

پس بدانی ابن عمّم را ولیّ

چون خطاب آن شه بشیخ و شاب کرد

روی خود برجانب اصحاب کرد

چونکه بشناسید حیدر را مقام

نعمت حق بر شما آمد تمام

آورید ایمان به شاه اولیا

حق شود راضی ز اسلام شما

هرکه دارد در دل خود مهر من

مهر حیدر بایدش در جان و تن

چون شما رامهر او در دل شود

آن زمان دین شما کامل شود

من بگویم آنچه مقصود خداست

در نهان و آشکارا عین ماست

من بگویم با تو راز سترپوش

گر همی خواهی که دانی باده نوش

من بگویم هرچه دارم در زبان

بشنو و درگوش گیر و خوش بدان

من بگویم قصه نوحت تمام

ز آنکه هستت کشتی معنی بکام

هر کرا من یار حیدر - یار اوست

دشمن او سرنگون بردار اوست

هر کرا او شاه شد از من بود

دست او میدان که دست من بود

هر کرا او دوست من خود دوستش

دشمنش را از غضب تو پوست کش

هرکه را او روز شد روشن بود

هرکرا او شاه شد بامن بود

چون پیمبر کرد این معنی ادا

دست خود برداشت از بهر دعا

گفت الهی دوستش رادوست گیر

دشمنانش را بزن بر سینه تیر

یا الهی دشمنش را خار کن

منزل آن دوزخی در نار کن

هرکه او را یار باشد یار باش

هر که یارش نیست زو بیزار باش

هرکه بگذارد تو هم بگذاریش

هر که بر دارد تو هم برداریش

در ولایت چون علی را بر گماشت

دست او بگرفت و پیش خود بداشت

چون دو سر بودند اندر یک بدن

هر دو بنمودند از یک پیرهن

لحمک لحمی بیان کرد ازنخست

دمک دمی عیان کرد او درست

گفت یا اصحاب من مقبل شوید

در مبارک باد اویک دل شوید

جملگی خوشحال گشتند آن زمان

در مبارکباد بگشاده زبان

پس عمر برخاست گفتا یا علی

بر سر خلقان تو گردیدی ولی

هم بقول این شه آخر زمان

گشتی آخر تو امیر مؤمنان 

من ولای تو بجان کردم قبول

زانکه هستی این زمان نور رسول

چون عمر راند این معانی بر زبان

من ندارم از تو این معنی نهان

گفت بادت این مبارک بوالحسن

که شدی مولای جمله مرد و زن

چون عمر بوبکر هم اقرار کرد

روسیه شد هر که او انکار کرد

باطن ایمان ما را روح از اوست

باطن انسان همه مفتوح از اوست

ریخت پیغمبر بگوش جمله در

از محبت جملگی گشتند پر

هر که او اقرار کرد ایمان ببرد

هر که کرد انکار او خود جان نبرد

تو بغفلت عمر خود ضایع مکن

مشنو ازمنکر در این معنی سخن

زانکه انکار از خدا دورت کند

وز طریق مصطفی کورت کند

باولی اقرار ننمودن که چه

بر طریق کافران بودن که چه

پی نبردی خود براه راست تو

زانکه در معنی نداری هیچ بو

در دل دانا ز معنی گنج شد

در دل نادان معانی رنج شد

خلقها در رنج گنج‌اند اونهان

گنج دارم من بعین تو عیان

گنجها از گنج او آورده‌ام

واندر آن یک جوهری پرورده‌ام

من کلید آن ز مظهر ساختم

باب آن از مهر حیدر ساختم

هست شهرستان علم مصطفی

تو بمظهر کن در آخر التجا

گر نمی‌دانی تو شهر و باب را

باب، حیدر دان وشهرش مصطفی 

مرتضی و آل او یک مظهرند

حیدر و اولاد از یک گوهرند

حبّ ایشان دار دایم در ضمیر

تا شوی روشن تر از مهر منیر

حبّ ایشان دار و راه شرع رو

تاکنی در مزرع ایمان درو

حبّ ایشان دار و از غم شادرو

جان وایمان را بجانان کن گرو

جان جانان آنکه او را مصطفی

خود شفیع آورده است اندر دعا

جان جانان آنکه در دل نور از اوست

دیده و جان نبی مسرور ازوست

جان جانان آنکه با او هل اتی است

در بر او خلعتی از انّماست

جان جانان آنکه جبریل امین

سالها بوده است با او همنشین

جان جانان آنکه چون روح است او

در حقیقت کشتی نوح است او

جان جانان آنکه در دل دین ازوست

صبرو آرام دل مسکین ازوست

جان جانان کیست با جانم یقین

آنکه مهر اوست ایمانم یقین

جان جانان آنکه نام او علی است

هم بظاهر هم بباطن او ولی است

جان جانان آنکه او را قدرتست

هم یدالله است و عین رحمت است

جان جانان آنکه علم من از اوست

بلکه خود عطّار در معنی هم اوست

جان جانان مرتضی باشد مرا

چون بدانستی براه او درا

جان جانان کرده در جانم وطن

آید این دم بوی منصوری ز من

بود منصور آنکه سرّ را فاش کرد

نقش بود او خویش را نقّاش کرد

نقش این مظهر ندیده هیچکس

دم نگه دار و مزن با کس نفس

من چو جان خویش پنهان دارمش

در میان جان چو جانان دارمش

زانکه مقصودم ز معنی خودهم اوست

هست دریائی که این گوهر در اوست

من که عطّارم ز شک برخاستم

نخل معنی از یقین آراستم

اصل معنی را بگفتم من عیان

لیک از ارباب صورت شد نهان

هست این عالم پر از غوغا و شور

هر کسی دینی گرفته خود بزور

واندر آن دین می‌کند عقبی خراب

حاصل از دینش بودآخر عذاب

هر که در دنیای دون آلوده شد

او به کفگیر بلا پالوده شد

هر که او اسرار سبحانی شنفت

در حقیقت راه انسانی گرفت

هر که با او اهل معنی یار شد

عارف تحقیق چون عطّار شد

هر که اسرار ولی خواهد شنید

دل ز غیر او همی باید برید

آن یکی خانه است جای دو مکن

تیره دل از نقش غیر او مکن

هر که او را دل به صد جا بند شد

پیش او اسرار من کی پند شد

هر که او را دیدهٔ احول بود

در دو عالم کار او مهمل بود

هر کرا با مصطفی ایمان بود

حبّ شاهش در میان جان بود

هر کرا باشد محمّد پیشوا

او علی را داند آخر رهنما

هرکه را باشد علی خود رهنما

او رسیده خود بشهر هل اتی

هرکرا باشد کمال ودانشی

ایّها النّاسش بود خود پرسشی

هرکرا باشد بقرآن التجا

از درون او برآید انّما

هرکه را باشد بشه قبله درست

علم صورت را بکلّی او بشست

هرکرا گشته سعادت یار او

شهسوار دین بود سردار او

هرکرا گردد سعادت رهنمون

منزل او هست نیشابور و تون

هرکرا باشد سعادت همنشین

شد بسوی مشهد سلطان دین

اصلم از تون است ونیشابور جای

باشدم در مشهد سلطان سرای

گشته‌ام از خادمان درگهش

بلکه گردی هستم از خاک رهش

فخرها دارد ملک ازخادمیش

حور جنّت یافت راه محرمیش

در ره کعبه کنی بر خود حرج

یک طوافش بهتر از هفتاد حج

این سخن باشد بقول مصطفی

طوف او هفتاد حج دارد بها

همچو عطّارم کمین هندوی او

مرغ روحم زایری در کوی او

فخر من این است کز شهر توام

خادمی سرگشته از بهر توام

فخرانسان خود بملک و جاه نیست

غیر را در پردهٔ دل راه نیست

هست این پرده میان ما و حق

ورنه دارم ملک معنی زیر دلق

من سبق را از علی آموختم

جوهر و مظهر از او اندوختم

جوهرو مظهر ز معنیهای اوست

کاندرین دنیا چو روی او نکوست

ای ترا روئی بهر انسان شده

عالمی در روی تو حیران شده

یا امیرالمؤمنین این بنده‌ات

از گنه کاری شده شرمنده‌ات

یا امیرالمؤمنین عطّار سوخت

در میان آتش اسرار سوخت

یاامیرالمؤمنین دستم بگیر

چون تو باشی دستگیرم یا امیر

میکنی ای پادشاه انس و جان

دستگیری کن ز پا افتاد گان

گرچه دورم بر تو دارم التجا

حاجت عطّار مسکین کن روا

دستگیر خلق عالم شاه ماست

داغ مهرش بر دل آگاه ماست

دستگیر هر که شد انسان شد او

رست از جسم و تمامی جان شد او

لاف منصوری زند در ملک هو

هم تو گشتی دارمنصوری بر او

جمله ملک و ملایک آن تو

ناصرخسرو شده دربان تو

مظهر و جوهر ز دو نان دور دار

روح عطّار از تو تا یابد قرار

بس ز غیبم مژده‌ها دادی که رو

خاطر خود را مرنجان نو بنو

مظهر و جوهر ز کان ما بود

اندر این دنیا نشان ما بود

این همه معنی ز گنج سرّ ماست

کی بگوئیمش بمفلس کین کجاست

مظهر ما هم به پیش یار ماست

خود بدست مفلسان جوهر کجاست

اهل دل خود ظاهرش را نیک دید

او گل بستان ظاهر نیک چید

اهل دل دانند معنیهای او

در سر مردان بود سودای او

اهل دل با حق تعالی راز گفت

خود شنید آن رمز و با او باز گفت

ای شده در ملک معنی پایدار

رایت معنی بیا بر پای دار

هست احمق دور از معنی دل

همچو حیوان درفتاده او بگل

اهل دل دارند جام معرفت

تو کجا یابی مقام معرفت

اهل دل دارند سرّ یار من

آنکه در جان است پود وتار من

اهل دل داند حقیقت را تمام

تو چه می‌دانی که هستی از عوام

اهل دل گویند راز دل بدل

چون ندانستی شوی پیشم خجل

گر همی خواهی که اهل دل شوی

همچو عطّار اندر این منزل شوی

کن مقام و منزل سلمان طلب

تا بیابی سرّ معنی بی سبب

هرکه او را حال سلمانی بود

بر سر او تاج سلطانی بود

همچو سلمان چون اباذر راه یافت

معنی عرفان دل از شاه یافت

 

 

 قاآنی

  

شراب تاک ننوشم دگر ز خمّ عصیر

شراب پاک خورم زین سپس ز خم غدیر

به مهر ساقی‌کوثر از آن شراب خورم

که دُرد ساغر او خاک را کند اکسیر

از آن شراب‌کزان هرکه قطره‌یی بچشد

شود ز ماحصل سرّ کاینات خبیر

به جان خواجه چنان مست آل‌یاسینم

که آید از دهنم جای باده بوی عبیر

دوصد قرابه شراب ار به یک نفس بخورم

که مست‌تر شوم اصلا نمی‌کند توفیر

عجب مدار که‌ گوهرفشان شوم امروز

که صد هزارم دریا ست در درون ضمیر

دمیده صبح جنونم چنانکه بروی دم

ز قل اعوذ برب الفلق دمد زنجیر

بر آن مبین ‌که چو خورشید چرخ عریانم

بر آن نگر که جهان را دهم لباس حریر

نهفته مهر نبی‌گنج فقر در دل من

که گنج نقره نیرزد برش به نیم نقیر

فقیر را به زر و سیم و گنج چاره‌ کنند

ولی علاج ندارد چو گنج‌ گشت فقیر

اگر چه عید غدیرست و هر گنه‌ که‌ کنند

ببخشد از کرم خویش‌ کردگار قدیر

ولیک با دهن پاک و قلب پاک اولی است

که نعت حیدر کرّار را کنم تقریر

نسیم رحمت یزدان قسیم جنت و نار

خدیو پادشهان پادشاه عرش سریر

دروغ باشد اگر گویمش نظیری هست

ولیک شرک اگر گویمش ‌که نیست نظیر

لباس واجبی از قامتش بلندترست

ولیک جامهٔ امکان ز قد اوست قصیر

اگر بگویم حق نیست ‌گفته‌ام ناحق

وگر بگویم حقست ترسم از تکفیر

بزرگ آینه‌یی هست در برابر حق

که‌هرچه هست سراپا دروست عکس‌پذیر

نبد ز لوح مشیت بزرگتر لوحی

که نقش‌بند ازل صورتش‌کند تصویر

دمی‌ که رحمتش از خلق سایه برگیرد

هماندم از همه اشیا برون رود تاثیر

زهی به درگه امر تو کاینات مطیع

زهی به ربقهٔ حکم تو ممکنات اسیر

چه جای قلعهٔ خیبر که روز حملهٔ تو

به عرش زلزله افتد چو برکشی تکبیر

تویی یدالله و آدم صنیع رحمت تست

که‌کرده‌ای‌گل او را چهل صباح خمیر

گمانم افتد کابلیس هم طمع دارد

که عفو عام تو آخر ببخشدش تقصیر

به هیچ خصم نکردی قفا مگر آندم

که عمروعاص قفا برزد از ره تزویر

شد از غلامی تو صدر شه امیر جهان

بلی غلام تو بر کاینات هست امیر

خجسته خواجهٔ اعظم جمال دولت و دین

که‌ کمترین اثر قدر اوست چرخ اثیر

به دل رؤوف و به دین کامل و به عدل تمام

به ‌کف جواد و به رخ ثاقب و به رای بصیر

هزار ملک منظم‌کند به یک‌گفتار

هزار شهر مسخر کند به یک تدبیر

نظیر ضرب ‌کسورست سعی حاسد او

که هر چه‌ کوشد تقلیل یابد از تکثیر

به خواب صدرا دیشب بهشت را دیدم

بهشت روی تو بودش سحرگهان تعبیر

به مصحف آیت یحیی‌ العظام برخواندم

به زنده‌ کردن جود تو کردمش تعبیر

مدیح رای منیرت زبر توانم خواند

ولی نیارم خواندن‌گرش‌کنم تحریر

از آن‌ سبب‌ که‌ چو خورشید سطر مدحت آن

به هیچ چشم نیاید ز بسکه هست منیر

به عید قربان از حال این فدایی خویش

چرا خبر نشدی ای ز راز دهر خبیر

تو آفتابی و بر آفتاب عاری نیست

که هم به ذره بتابد اگر چه هست حقیر

همیشه تا که به پیری مثل بود عالم

فدای بخت جوان تو باد عالم پیر

هماره پیش سریر ملک دو کار بکن

به دوستان سریر و به دشمنان شریر

بگو بیار بیاور بده ببخش و بپاش

بکش بکوب بسوزان بزن ببند بگیر

 

 

صائب تبریزی 

 

منت خدای را که به توفیق کردگار

از ناف کعبه چشمه زمزم شد آشکار

چون کاروان حاج، خروشان و کف زنان

آمد به خاکبوس نجف آب خوشگوار

دریای رحمت ازلی جوش فیض زد

شد نهر سلسبیل ز فردوس آشکار

نهری به طول کاهکشان در دو ماه و نیم

از آسمان خاک نجف گشت آشکار

دشتی که بود چون جگر تشنه حسین

داغ بهار خلد شد و رشک لاله زار

صافی دلان که بود تیمم شعارشان

سجاده ها بر آب فکندند موج وار

در وادیی که ریگ روان بود آب او

آب حیات بخش خضر یافت انتشار

جز زهد خشک، خشکی دیگر بجا نماند

زین آب در سراسر این خاک مشکبار

تخم امید ریگ روان بخت سبز یافت

چشم سفید در نجف رست از غبار

لب تشنگان خاک نجف ترزبان شدند

از چشمه سار شکر به توفیق کردگار

هر پاره سنگ او گهر آبدار شد

هر شاخ خشک او شجری گشت میوه دار

هر دانه ای که بود نهان در ضمیر خاک

منصوروار رفت به معراج شاخسار

گردید گل گشاده جبین چون کف علی

برگ از نیام شاخ برآمد چو ذوالفقار

یعقوب وار روشنی بی زوال یافت

نرگس که داشت چشم رمد دیده اش غبار

هر شاخ پرشکوفه در او جوی شیر شد

مژگان حور گشت در او هر زبان خار

گل بر هوا فکند کلاه نشاط را

سنبل فشاند گرد ز گیسوی مشکبار

لشکرکش بهار رسید از ریاض غیب

از دوش نخل شد علم سبز آشکار

بحر نجف ز جوش گهر شد ستاره پوش

صحرا ز موج لاله و گل شد شفق نگار

از بهر توتیا نتوان یافتن در او

چندان که چشم کار کند ذره ای غبار

زین پیش اگر چه اهل نجف ز آب تلخ و شور

بودند در شکنجه غم تلخ روزگار

آخر ز فیض ساقی کوثر تمام سال

عید غدیر شد به مقیمان این دیار

با خلق گفته بود بهشتی بود فرات

پیغمبر خدای به لفظ گهر نثار

منشور رحمتش چو به مهر نجف رسید

سر حدیث مخبر صادق شد آشکار

ای کوثر مروت هر چند با حسین

سنگین دلی نمود فرات ستیزه کار

از بهر پاک کردن راه گناه خویش

امروز آمده است به مژگان اشکبار

از دور در مقام ادب ایستاده است

با جبهه پر از عرق شرم چون بهار

از خاندان کاظم و از دوده حسین

کرده است اختیار شفیعی بزرگوار

صاحب لوای مذهب اثناعشر صفی

کامروز ازوست سکه دین جعفری عیار

چون رحمت تو شامل ذرات عالم است

این جرم را به روی عقرناک او میار

رخصت بده که از سر اخلاص تا به حشر

بر گرد روضه تو بگردد به اعتذار

از خاک، جای سبزه برون آورد زبان

بهر دعای دولت این شاه تاجدار

صبح ظهور حضرت مهدی که حصن دین

از اعتقاد راسخ او گشت استوار

خورشید آسمان عدالت که آفتاب

بر نقطه عدالت او می کند مدار

شاهنشهی که بینه صاحب الزمان

از نام او ظهور نموده است در شمار

شاهی که با مروج دین نبی به حق

نامش موافق است به تأیید کردگار

شاهی کز آسمان نسب نامه صفی

خورشیدوار سرزده از برج هشت و چار

آن سایه خدای که سال جلوس او

شد همچو آفتاب ز «ظل حق » آشکار

آن آیه ظفر که نسب نامه گهر

شمشیر او درست نماید به ذوالفقار

زد بحر پنبه با کف گوهر نثار او

خون از عروق پنجه مرجان شد آشکار

بالاترست پایه قدر تو از فلک

داری به صورت ار چه به زیر فلک قرار

در ظاهر ارچه خامه سوار سخن بود

باشد به زیر ران سخن کلک مشکبار

آن تیغ آبدار شجاعت که حزم او

بر گرد روزگار کشید آهنین حصار

آن پرده دار عصمت حق کز حمایتش

محفوظ ماند پرده ناموس روزگار

آن آسمان حلم که چون توتیا کند

بر کوه قاف اگر فکند سایه وقار

آن فارس جهان عدالت که فارس را

از ظلم پاک کرد به شمشیر آبدار

درهم شکست خسرو اقلیم روم را

در چشم تنگ ازبک ظالم شکست خار

هر کس قدم ز دایره خود برون گذاشت

در زیر پا فکند سرش را چراغ وار

تیغش بلند کرده بازوی صفوت است

از گرد ظلم چون نشود صاف روزگار؟

پیوسته مشورت به دل خویش می کند

در خارج احتیاج ندارد به مستشار

تعمیر آب و گل نکند، چون فروتنان

بر گرد خود ز لشکر دلها کند حصار

شهباز دلربای سخاوت به روی دست

در پهن دشت سینه مردم کند شکار

اول عمارتی که در آفاق رنگ ریخت

تعمیر آستان نجف بود و آن دیار

انجام کارش از رخ آغاز روشن است

پیداست حسن سال ز آیینه بهار

برخیز چون گذاشت بنا کار ملک را

خواهد بنای دولت او بود پایدار

روی دلش بود به خدا هر کجا که هست

معمار رو به قبله بنا کرده این دیار

در طبع پاک طینت او انقلاب نیست

چون آب گوهرست ستاده به یک قرار

ای نوبهار رحمت یزدان، به قصد شکر

گوشی به روزنامه توفیق خود بدار

پیش از تو خسروان دگر آبروی سعی

بسیار ریختند درین خاک مشکبار

چون این طلسم فیض به نام تو بسته است

بر مدعای خویش نگشتند کامکار

منت خدای را که به نام تو بسته بود

بر مدعای خویش نگشتند کامکار

منت خدای را که به نام تو ثبت بود

بر پیش طاق کعبه توفیق این دو کار

بردن فرات را به زمین بوسی مرتضی

دیگر عمارت حرم آن بزرگوار

ز اقبال بی زوال به کمتر توجهی

یک بنده تو کرد تمام این دو شاهکار

خاک ره ائمه اثناعشر تقی

کز کلک راست خانه جهان را دهد قرار

بی شک چنین تهیه اسباب می شود

آن را که یار گردد تأیید کردگار

زین کار نامدار که اقبال شاه کرد

شاهان روزگار گرفتند اعتبار

بی چشم زخم، تاج جهانگیر ترا

زیبنده بود در ازل این لعل آبدار

تا دامن قیامت ای شاه دین پناه

بشکن کلاه فخر به شاهان روزگار

اقبال این چنین به که بخشیده است چرخ؟

توفیق این چنین به که داده است کردگار؟

این گنج بی دریغ که بر خاک ریخته است؟

این همت بلند که را بوده دستیار؟

در شکر حق بکوش که معمور گشته است

دنیا و دینت از مدد آفریدگار

امیدوار باش که در آفتاب حشر

خواهد شدن عقیق تو از کوثر آبدار

    

+ نوشته شده در  ۱۳۹۶/۰۶/۱۹ساعت   توسط " مدیر وبلاگ " ... | 
 
صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
Posts Title List - تیتر مطالب
درباره وبلاگ
همّت ز پی علم وهنر کن مصروف
تاآنکه شوی بفضل ودانش معروف

و آنگاه عمل به علم کن تا گردی
از زمرهء اهل دانش و اهل وقوف                  

پیوند ها
چهرهای ماندگار
گلچین اشعار ایرج میرزا
شعر نو
اطلاعات
شعر و خوشنويسي - 1
شعر و خوشنويسي -2
شعر و خوشنويسي - 3
شعر کهن
گنجور
مثنوی معنوی
دیوان حافظ
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

 

Tehran